سروش(نگهبان خاندان)
هزار بار گفتم با این باد های هرزه نپر به ّانها نخ نده حالا بالای آن دکل با سیم های لخت فشار قوی دست و پنجه نرم کن - باد بادک جوان-
سروش(نگهبان خاندان)
دنيـــا... سيرك شده اي ! ومن چقدر شبيه دلقكها با يك دماغ قرمز از بس گريه كرده ام خدايا تو بخند زمين پر است از دلقك . . .
سروش(نگهبان خاندان)
یه وقتایی آدم از روی دوست نداشتن از یکی فاصله میگیره یه وقتایی از ترس "وابســــــــتـگی"...
سروش(نگهبان خاندان)
تـمـوم سـیگـارهـاﮯבنـیـا رو هـم ڪـﮧ בوב ڪـنـﮯ بــاز تـنـهـایـیـت تـوجــﮧهـیـچـ ڪـسـﮯ را .. جـلـب نـخـواهـב ڪـرב .. جـز پـیـرمـرב سـیـگـار فـروش
سروش(نگهبان خاندان)
ماكه ميترسيم ازهجرت دوست، كاش ميدانستيم،روزگارى كه به هم نزديكيم چه بهايى دارد،كاش ميدانستيم،حس دلتنگى هرروز غروب چه دليلى دارد.
سروش(نگهبان خاندان)
تنها بودن قدرت می خواهد ... و این قدرت را کسی به من داد که روزی می گفت : تنهایت نمی گذارم..هی روزگار ...
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
آنگاه ز دوردست دریا امواج به سوی ما خزیدند بی آنکه مرا به خویش آرند آرام تو را فرو کشیدند
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
آنکـه مـی شکنـد بـاکش نیستـــ ...!!! و آنکـه مـی مـانـد تـا ابـد بـرای تـک تـک ذره هـای شکسته شده دل مـی سوزاند... رسـم غـریبیست زنـدگـی ...!!! بـی معرفتـــ اگـر بـاشـی میـروی و هـرگـز غمـی بـه خـاطـر نمـی سپـاری ...!!! امـا ... اگـر دلتــ نیایـد بـی معـرفتـی را بیـامـوزی،همیشـه غـم سنگینـی بـدوش خـواهـی کشیـد... آی آدمهـــا....... قصـه ی مـن و شمـا تـا کجـا اینچنین تـلخ ادامـه پیـدا مـی کنـد...؟؟؟
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
آدمـهـا آنـقـدر زود عـوضـــ مـی شـونـد … آنـقـدر زود کـه تـو فـرصتــ نـمـی کنـی به ساعتت نگاهـی بیندازیــــ و ببینـی چنـد دقیقـه بین دوستـی هـا تـا دشمنـی هـا فاصلـه افتـاده استـــ
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
دم از بازی حکم میزنی! دم از حکم دل میزنی! پس به زبان"قمار"برایت میگویم! قمار زندگی را به کسی باختم که "تک" "دل" را با "خشت" برید! ... ... جریمه اش " یک عمر"" حســــرت" شد! ... باخت ِ زیبایی بود! یاد گرفتم به "دل" ، "دل" نبندم! یاد گرفتم از روی "دل" حکم نکنم! "دل" را باید " بُــر" زد جایش "سنگ" ریخت " که با "خشت" "تکبــُری" نکنند
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
می نویسم برای دلهای شکسته مینویسم برای صداهای لرزان اشکهای پنهان . خداوندا چرا رسم روزگار این گونه است.چرا قصه شمع و پروانه پایان ندارد.چراسوختن و ساختن برای هم ساخته شده اند.چرا در کنار ذره ای لبخند کوهی از غم و غصه نمایان است.نمیدانم چرا دل ما انقدر وسعت ندارد که غم و اندوه روزگار را در خود حبس کند و ازمیان بردارد.
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
نفس می کشم نبودنت را نیستی هوای بوی تنت را کرده ام می دانی پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است تو نیستی آسمان بی معنیست حتی آسمان پر ستاره و باران مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد تو نیستی و من چتر می خواهم ... هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده... خودم را به هزار راه میزنم به هزار کوچه به هزار در نکند یاد آغوشت بیفتم ...
سروش(نگهبان خاندان)
نمی توانم به سویت گام بردارم حتی در رویاهایم چرا که در سینه ام آسمان ها تیره اند و ذهنم ابرآلود است
سروش(نگهبان خاندان)
وقتی که رفت و منو از یاد برد هر چی که داشتم همه رو باد برد تو کنج عزلت خودم نشستم هر چی که ایینه بود زدم شکستم...
سروش(نگهبان خاندان)
بهم رسیدیم دستمو گرفت دستشو فشردم آروم به سمت کافه رفتیم جلوی در دستم را رها کرد وارد کافه شدیم به اطراف نگاهی کرد با اخم گفت تو برو بالا . به سمتی که رفت نگاه کردم آن طرف چند دختر .... نشسته بودن به بالا رفتم از او خبری نشد انتظارم 1 ساعت شد به تلفنم نگاه کردم نوشته بود : بدونه اینکه به من توجهی کنی برو جایی دیگه تورو خواهم دید به خاطر ظاهر ساده ام بود آن دلقک ها را به من ترجیح داد زمان گذشت اورا فراموش نکردم روزی خبردادن بیمار است و زنده نمی ماند و میخواهد مرا ببیند پیغام دادم بدونه اینکه به من توجهی کنی بمیر در دنیایی دیگر تورا خواهم دید