سروش(نگهبان خاندان)
ستاره دیده فروبست و آرمید بیا
شراب نور به رگ های شب دوید بیا
ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت
گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا
شهاب ِ یاد تو در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا
ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصّه زنگ من و رنگ شب پرید بیا
به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار
بهوش باش که هنگام آن رسید بیا
به گام های کسان می برم گمان که تویی
دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت
کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا
امیدِ خاطر ِ سیمین ِ دل شکسته تویی
مرا مخواه از این بیش ناامید بیا
سروش(نگهبان خاندان)
زلف پرپیچ و خمت کو تا ز هم بازش کنم
بوسه بر چینش زنم با گونه ها نازش کنم
غنچه ی صبرم شکوفا می شود، اما چه دیر
کو سرانگشت شتابی تا ز هم بازش کنم
قصه ی رسواییم چون صبح عالمگیر شد
کی توانم همچو شب آبستن رازش کنم
در نگاه من زنی گنگ است و گنگی کامجوست
کامبخشی مهربان کو تا سخنسازش کنم
پرده ی شرمی به رخسار سکوت افکنده ام
برفکن این پرده را تا قصّه پردازش کنم
خفته دارد دل به هر تاری نوایی ناشناس
زخمه ی غم گر زنی سازی نوا سازش کنم
چون غباری نرم، دل دارد غمی غمخوار کو؟
کاشنای این سبک خیز سبک تازش کنم
من سرانگشت طلایی رنگ خورشیدم تو شب
زلف پر پیچ و خمت کو تا زهم بازش کنم
سروش(نگهبان خاندان)
شاعر از كوچه ى مهتاب گذشت،ليك شعرى نسرود،نه كه معشوقه نداشت،نه كه سرگشته نبود،،سالها بود دگر كوچه ى مهتاب خيابان شده بود...
سروش(نگهبان خاندان)
خدا گريه’ مسافر رو نديد دل نبست به هيچ كس و دل نبريد آدمو براي دوري از ديار جاده رو براي غربت آفريد از تمووم آدماي خوب و بد از تموم قصه هاي خوب و بد چي برام مونده به جز يه خاطره نقش گنگي تو غبار پنجره
سروش(نگهبان خاندان)
مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم . باور کنيد مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت : کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم اي کاش با خاطره ها زندگي نمي کرديم .
سروش(نگهبان خاندان)
هزار بار تمنا کردم داشتن تورا به ازای باختن هرچه هست اما آنقدر خساست به خرج دادی که درآخر قلب و ایمانت به هرز رفت تو به من قلب خود نبخشیدی در عوض خدای من تورا گونه ای به من بخشید که قلب تو مال من و جسم تو قربانی هزاران هزار هوس باز همچون تو باشد تورا به آنهایی بخشیدم که بودنشان برایت دوام زندگیست تورا با عشق های هر روز تازه ات تنها خواهم گذاشت
سروش(نگهبان خاندان)
اگر تشنه ی قدرتی هیچوقت بت نشو چون من یکتا پرستم میخوای محکم باشی سنگ نشو چون من شکستنی ام بلند پرواز باش اما مغرور نشو چون غرور از عشق جدات میکنه اگر میخوای آزاد باشی بیفکر نشو چون یکی یه جایی هست که همه فکرو خیالش تویی...
سروش(نگهبان خاندان)
اکنون تو با مرگ رفتہ اے و من اینجا تنہا بہ این "امید" دم میزنم ، کہ با ھر نفس بہ تو نزدیکتر مےشوم...
سروش(نگهبان خاندان)
تـــو روی پاهات نمی تونی وایسی ؛ چه برسه به حرفات.
سروش(نگهبان خاندان)
دوره، دوره آدم هایی ست که همخواب هم می شوند ولی هرگز خواب هم را نمی بینند .
سروش(نگهبان خاندان)
مدتهاست نه به آمدن کسی دلخوشم نه از رفتن کسی دلگیر...
سروش(نگهبان خاندان)
برای رسیدن به هم هیچ چیز کم نداریم به غیر از یک معجزه …!!!
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
وقــتی کــار از کــار گـــذشتــه باشــد. . . دیـــگر چــه فــایده دارد. . . فالـــت در بیایــد:یوســـف گــم گــشتـــه.
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
لحظاتی وجود دارند که دراز کشیده ای خیره به سقف و یک چیزی مثل صاعقه وجودت را خالی میکند. زیرلب میگویی: دیگه مهم نیست! و یك چیزی توی زندگی ات تمام میشود بترس از روزی که دیگر برایم مهم نباشی