سروش(نگهبان خاندان)
باید به بعضی ها گفت: “ناراحت چی هستی؟ دنیا که به آخر نرسیده…!!!” من نشد ؛ یکی دیگه! تو که عادت داری . . .
سروش(نگهبان خاندان)
اخلاق سگی یک چیز خوب داره ...!! دیگه هیچ گربه صفتی وارد زندگیت نمیشه...!!
سروش(نگهبان خاندان)
انتظار یعنی چشمان من كه پشت پنجره جا مانده است. انتظار یعنی عكس غبار گرفته ی تو از همان روز جدایی. انتظار یعنی قلم من كه هرچه می نویسد جز نام تو نیست. انتظار یعنی من . یعنی من كه تمام عمر به شوق دوباره برگشتن تو تمام ثانیه های عمرم را منتظر تو ماندم. دوستت دارم… حتی اگر قرار باشد شبی بی چراغ، در حسرت یافتنت تمام پس كوچه ها را زیر باران، قدم بزنم.
سروش(نگهبان خاندان)
عاقبت این جاده هم روزی به پایان میرسد خشکی لبهای دلتنگم به باران میرسد عاقبت چشمان من تااوج باورمیرود این دل تنهای من تنهایی اش سرمیرود عاقبت دراشک من احساس معنامیشود شعرهایم باپرستوهاهم اوامیشود عاقبت درخانه ی قلبم هیاهومیشود شهرغم های دلم یک باره جادومیشود
سروش(نگهبان خاندان)
آی آدمها که نشسته اید خموش اندکی فریاد. اندکی گام برداشتن و اندکی دست گیری. اینجا آذربایجان است همان جایی که افتخارش را بر سینه می زنیم. اینک دریابیم مادران و پدرانی را که دیشب زیر یک سقف بودند و اکنون در میان آوارها به دنبال هم می گردند. اکنون دریابیم انسانهایی از جنس خودمان را که دیشب افطار را در کنار هم صرف کردند و اکنون سفره هایشان مملو از خاک و سنگ وسیمان است. دریابیم سفره های سحری ای را که اکنون بی کس مانده است. مگذاریم این فاجعه بیش از بیش عزیزانمان را بیازارد. این سفره ها نباید خالی بمانند. این دستها نباید همچنان زیر آوار بمانند باید دستها را گرفت.
سروش(نگهبان خاندان)
براي آذربايجانيان ِ تلخم! ناگهان فرياد ِ ازجگر كشيده تا درازناي خون ! از خانه هاي دور شلاق ميزند اي واي زمين : سنگ دل ِ نامرد! از بُهت تا سياهي مشئوم بغض ِ زهر مارگونه اي در گلو باز ميكند! مادرم آيا تو زنده اي؟! حرفي بزن بگو... از زير خروارها خاك و غبار پدرم چون مرده اي هزار ساله ، بي كفن سر در مي آورد ! بي حرف بي تكان پدرم آيا تو زنده اي!؟ با كبود ِ زخم ها و ضجه هاي همسايه سقف ِ سنگين ِ سياه ، آوار آوار در لرزه هاي جنون خاك و آهن و ديوار را به سجده اي خاك آلود در مي آورد! آه پسرم ، آيا تو زنده اي؟! زمين : نفطه ي مرگ را ، پفيوز وار آوار آوار به بار مي آورد... دخترم آيا تو زنده اي؟!...
سروش(نگهبان خاندان)
عزیزكم...كودكم خورشید فردا سعادت دیدن چهره ات را نخواهد داشت.... امشبم دیگر سحری را به خود نمیبیند..... در گرمترین فصل بودن....آه...كه چه یخبندانی را تحمل باید كرد!! ....آرام بخواب آرام...كه مادرت برایت لالایی آرامش میخواند.... آرزوی صبر و آرامش برای هم وطن آذریم!!
سروش(نگهبان خاندان)
دروغ می گویند آدمی را از خاک نساخته اند، من خود یک بار از دست خدا افتادم و شکستم، ببین...
سروش(نگهبان خاندان)
هی غـربـبه!!! قیـآفــتــــ خیـــلی آشـنآسـتــــ. . . من و تـوــ قبلآ جـآیــی همـدـیگه رو ندیـدهــ بودـیـم؟ ؟ ؟ آهـآن یـآدـم اومـد . . . ی روزـآ یی . . . ی جآ یی. . . ی خآطـرهــ هآ یی بآهـم دـآشتیـم! رـآسـی قبـل آز رفتـنت : دیـگهــ هیـچ حســی بهـت ندـارم . دیـگهــ وقـتی دیدمــت دلـــم نلـــزیـد. ایــن هـم تـه مـآ نـده هـمآن آحسـاسـی اسـت کـ بهــ آن خــندیــدی. . . خــوـآسـتم بــدونــی! ! !
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
من و تو دو نیمه یک سیب بودیم... تو را یکی برد، مرا کرم خورد
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
خدایا این دنیات اصلا حال نمیده، پایه باش یه دست دیگه از اول بازی کنیم
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
سکوتــــ گرفتهــــ امــــ ! بیماریـــــ غریبیـــــ استــــــ ... درد ندارد، و درمانــــ همــــ ! اما تا بخواهیــــ ،،، آرامــــ بخشــــ استـــــــــــ
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
این روزا به هر مـری بخواهـی تکیه کُنی باید جسمت را به او هدیه کُنی ... طعمش را که چشیــد مثل آدامس تُف میکند کف ِ زمین ... باز میچسبی تـه کفـش عابـری عاشق پیشه ... از دلت که خبر ندارند ... ننگِ هرزگـــی میبنددند
سروش(نگهبان خاندان)
زیادی صاف نباش آدمـا تـو جـاهـای صـاف بـیـشـتـر ویــراژ مـیـدن...
سروش(نگهبان خاندان)
آنقدر حرف هایت را خوردی... تا از زندگی سیر شدی