یـ ـک آدمـ ـ
دلم به حال چشمانت میسوزد / کمتر دید بزن به حقارت من و واژه ها / کثر شأنی چشمانت دل آزار است
یـ ـک آدمـ ـ
من مانده ام و پدر بزرگی که برای تمام کنج نشینی هایم لبخندی کرخت زد .
یـ ـک آدمـ ـ
صبری در انگار های زمانه / و حرف هایی که برای چشمان ِ سردت معنایی نخواهد داشت
یـ ـک آدمـ ـ
گرگ و میش چشمانت / فسقی جاوید / و شعری سر کش
یـ ـک آدمـ ـ
نوشتن بر روی ِ چاله های کاغذ / یک جبر ِ دیرینه
یـ ـک آدمـ ـ
ارتحال شب نشینی / سقط سیگار از لبان قدیسه های مدرنیته / به پهلو ، پشت به در !
یـ ـک آدمـ ـ
امان از دلی که می بریم / سوی تنهایی
یـ ـک آدمـ ـ
گمانم همین جا [ نقطه ] را نمی گذاشتم ؛ دیگر حمیدی نبود . ! : )
یـ ـک آدمـ ـ
آنقدر دوست دارم حرف های مبهم را بر شما بگسترم و از حیرت شما کیف کنم ؛ اما او می فهمید . آری او می فهمید همه حرف هایم را ؛ ولی به روی خود نیاورد . !
یـ ـک آدمـ ـ
دلتنگ تو ام بعد ِ اطاقم ؛ اطاقی که هیچ گاه بعد ِ تو دیده نشد . !
یـ ـک آدمـ ـ
هیچ کس نمی داند جز من ، جز من که صبرش لبریز گشته ، جز من که اشک َ ش خشک شده ، جز من که برگ برگ آب کشید نامت را ؛ دلتنگی آخرین جوهر از آخرین قلم بر آخرین برگ بر روی آخرین سطر زندگی ، [ مرگ ] را واژه کرد . !