♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیازی به زمین لرزه نیست! کاخ آرزوهای ما به تلنگری فرو میریزد!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بــا یک سیگار مشترک دیوانگــی مـان را شروع کنیم چطور است؟ من بـ تو نخ میدهم تــا تــو از او کــام بگیری و من از لبـ های تـو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بـــاز ـهـم یک قرار بـ یاد ماندنی در خوابــ . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلــکم ! زمستـــان ریش سفیدی کــرده است میانمــان نمی آیی . . . ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگه تونستی بدون این لمسش کنی عاشقش بشی ، تازه اون موقع می فهمی لیاقت عشق رو داری ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این شعـر ـهـا جز تــو ٬ بـا ـهمه غریبه اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خاموش شدی در من ! درست مثل سیگاری نیمه که پرت کرده باشند میان جوی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این خانه ... یک خوبی دارد !.. گوش صاحب خانه و همسایه هایش .. سنگین است !.. گریه ی وقت و بی وقت مرا نمی شنوند !!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی نیستی ای مسافرآسمانی ازتوشروع مي شود ..... تمام گلايه هايم ! وبه توختم مي شود .... تمام بهانه هايم ! ازطلوع شنبه تاغروب پنجشنبه ... حتي جمعه هابوي تورامي دهد !!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم قلبم را از سینه ام خارج سازم قلبی که پر از اندوه و خستگیست اما چه کنم که این قلب سرآغاز یک دل دادگیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر سخنی نمیگویم !!... دیگر نه لبخندی .. نه اشکی .. نه حتی یک سلام .. دیگر نمی نویسم !!... زیرا کسی نمی خواند ..! دیگر سخنی نمیگویم !!... زیرا کسی نمیشنود ..! دیگر لبخند نمی زنم !!... زیرا کسی افسون آن نمیشود..! دیگر اشک نمیریزم !!... زیرا کسی آن را پاک نمیکند ..! دیگر نمی نگرم !!... زیرا کسی مست چشمانم نمیشود ..! اکنون در این تعهد نامه می نویسم که من.... آدم خیلی شادی بودم ! از اکنون تا زمانی كه ... كسی نخواند نشنود افسون خنده هایم نگردد و اشكم را پاك نكند !!!! روزه ی سکوت می گیرم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه خاک حاصل خیزیست... جوانی من...!!! حسرت ها .. به سرعت ثانیه ها .. می رویند...!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی نوشتن چقدر سخت میشه ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
واژه های زمستانی ذهنم ، این روزها عجیب یخ زده است ! انگار هیج کس نیست که از پشت این واژه های یخ زده ، نفس گرمی بر من بدمد دیگر نمی دانم برای چه می نویسم ؟ من و تنهایی ، این رفیق دیرینه ، دوباره کنار هم نشسته ایم و به روزهای شکسته دیروز می اندیشیم روزهای دلتنگی روزهای خاکستری و زمهریر روزهای با هم بودن و بدون هم زیستن ! روزهایی که گذشت اما به قیمت پیر شدن و شکسته شدن دلم گذشت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ابرهای ِ دلم را می دهم به آسمان چترم را می گشایم و منتظر ِ باران می مانم . . پس چه شد خدا؟ تو که همیشه٬ خوش حساب بودی...!! حس و حالم خوش نیست!!!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 17 ساعت و 31 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .