♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر گاه که فکر میکنم برخاسته ام پایم به جایی میخورد و میافتم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به جهنم که عاشقم .. دلم میخواهد در خیابان راه بروم و سیگار بکشم و دودش را فوت کنم در چشم تویی که چشم دیدنم را نداری!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دل حرف مشترک من ...تو .......من که هستم ....پس تو ......؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه باران زیر نور چراغ کوچه دیدنی است آن گاه که شب چراغهای کوچه خاموشند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پنجره را گشوديم پرنده اي لانه كرد در اتاق خانه اماچه كنيم گرسنه مان بود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب عيد ماهي ها ي قرمز محكومند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دانه های برنج سحر, تا افطار کف حیاط می ماند گنجشکان محله ما, روزه گرفته اند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نپرس كه از چه تورا مي پرستم وقتي بهشت از سرانگشت هايت لبريز مي شود، يادم نمي رود طعم تند زمستان هيجده سالگي؛ ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان پلك كه بر هم مي زند موهايم خيس مي شود. نمي دانم چند قدم مانده به خوشبختي...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مسخ مي شويدو مست مي كنيد توي حلقه گيلاسي به سلامتي هيچ كس تمام كه شد تازه مي فهميد دنيا چقدر كوچك است لا به لاي هر شرابي كه بنوشيد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر حرفی برای گفتن بود دیوارها خفه نمیشدند...........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمهایم را بسته ام و حواسم نیست که دنیا با من است .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 19 ساعت و 54 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .