کلن به داییم هی گیر میدادن هی بهش یکو پیشنهاد میدان تا ازدواج کنه بعد من به مامانم گفتم چیکارش داری شاید خودش دوست دختر داره مامانم راز داری کرد رفت گذاشت کفه دست داییمبعد من تو یه اتاق دیگه بودم دیدم یه صدایه خشمگیناک میاد دیدم داییم اونجا نشسته میگه تو چی گفتی من:دایی جان من پسرم پسر مخاطب داشته باشه از هشت فرسخی میفهمم قیافه طرف موقع پیام دادن رفتن تو باغ با موبایل صحبت کردن دیدم از خنده نمیدونه چی بگه مامانم:خوب حالا بگو کیه من: مامان بزار دایی اون ازش شناخت پیدا کنه بعد میاد میگه دایی: آفرین حرف خوبی زدی
یه وقتایی آدم دست به کاری میزنه که هرچی #زمان ازش میگذره بیشتر توش #غرق میشه! طوری که منطقو #فراموش میکنه و با احساس #تصمیم میگره, اینجاست که آدم نیاز داره #یکی بیاد تا از خواب #غفلت با حرفاش #بیدارت کنه ! تو را بخودت بیاره بفهمی وای تا #حالا-چیکار-میکردم . #آجی@نیلـツــو بابت حرفا قشنگت یه #دنیا ممنون هنوزم حرفات تو ذهنمه آویزون گوشم کردمشون الان بیشتر مواظبم
دختر عموم یه برگه گرفته آورده اسم درسآ کد کاربری و غیره داده بهم میگه ساعت 12شب واسم انتخاب واحد کن بعد مشخصات دوتا دیگه از دوستاشو داده میگه واسه اینام انجام بده تو را قران میبینید یه بارم شانس درخنمونو زد همشون سن بالان 25سال سنشونه هیچی دوباره تهنایی
یک نظر بر یار کردم یار نالیدن گرفت ! یار نالیدن گرفت ! ابر باریدن گرفت ! باد رقصیدن گرفت ! کوه لرزیدن گرفت ! // [ خب بسه خانه َت آباد ! یک نظر نکن بِرنارد ]
یادمه با رفیقم رفته بودیم کافی نت تا یه تحقیق بگیره بعد اونجا یه دختره کار میکرد شماره مغازه را داد گفت فردا زنگ بزن آماده شد بیا ببر رفیقم: حالا نمیشد شماره خودتو بدی دختره خندید گفت من از تو بزرگترم نمیشه حالا تجسم کنید من اون حرفو میزدم دختر پاشنه کفششو فرو میکرد تو مغزم بعد جیغو دادوبیداد راه مینداخت مامور میومد منو میبوردن زندون اِوین حبس میخوردم بجرم آزاو اذیت نَوآمیس مردم
بنا به گفتههاي مورخ کورش بزرگ را چوپاني به نام مهرتات به پيشنهاد همسرش اسپاکو پرورش دادهاست.
اسپاکو در زبان مادي به معناي #ماده-سگ است
به همين دليل برخي افراد نادان و مغرض برداشت کردند که کورش کبير
را ماده سگي پرورده و شير دادهاست.
همچنين هيچ مدرکي وجود ندارد که چنين زني حتماً وجود داشتهاست
داشتیم میومدیم بعد من شروع کردم به خوندن شعر سامی بیگی من یه دیونه ام وقتشه عاقل شم مامانم کنارم بود خوبه که خودت میدنی یعنی من اون روز میبنم عاقل شی هیچی دیگه از این به بعد قصد خوندن هیچ شعری ندارم
امروز گوشی پسر عمومو گرفتم رفتم تو پیاماش از اینکارا زیاد میکنم بعد اولی باز کردم دیدم نوشته زهرا بعد شروع کردم به خوندن پیاما از ظاهر قضیه بر میومد که قراره واسش خواستگار بیاد بعد منم دلم سوخت بخودم گفتم آخـــی همدیگرو میخوان بعد همینطوری که اومدم یه پیام دیدم نوشته نفس با این داشت درباره قرار گذاشتن حرف میزد اومدم پایین تر دیدم اسم یکی دیگست من بشخصه از پسر عموم نمیگذرم کصافط آشغال معلوم نیست چندتا مخاطب داره بعد من بدبخت از بیکاری دارم اینجا پست میدم ای خـــــــدا
بله دیگه حالا تو فیلم عموم نوبت من میرسهلاغر استخونی انگاری تو قحطی بودم بعد موقع ناهار بابام داشت بهم غذا میداد ماستو میداد به من برنجُ خودش میخورد بعد یه صحنه بغلش بودم داشتم با برگ درخت پشت سریم بازی میکردم آنچنان دادم زد برق از سرم پرید خوابم برد دوربین این صحنه را کامل نشون داد ب مثِ بچه سر راهی
بعد تو فیلم عروسی عموم بدشانسی عموم موج میزد کت و شلوار دامادو آوردن وقتی تنش کردنتازه فهمیدن کت و شلوارو اشتباهی از اتوشویی آوردن بعد عموم مث عروسا لبه شلوارشو گرفته بود بعد رفتن آوردن عوض کردن داستان اینجا تموم نمیشه موقع حلقه زدن انگشتر تو دست عموم نمیرفت وای خدا نصیب گرگ بیابون نکنه
فیلم عروسی عمومو دیدم واسه 16ساله پیش بود یعنی از خنده اشکم در اومده بود وای شلورایی وپیراهنی که تن ملت بودو نگو شلوار میپوشیدن دوبرابر سایز خودشون معادل شلوار کردی بود پیراهنشون جیبش تا نزدیکی کمربندشون آویزون بود بسی فیض بوردیم
اقآ من میخوام یه کاغذ بگیرم توش شروع کنم به وصیت کردن بلعخره مرگ حقه اولین چیزی که میخوام بنویسم اینکه اگه زن نگرفتم مُردم واسم یه زن بگیرد بگید خیلی دوست داشت کوفت نخندین بحث جدیه
بــآیـَـد #تنهــآیــی رو خــوب بــفـَهـمـم تـــآ بــتــونــم #کــسی رو خــوشبـخــت کنــم : )
12 سال و 11 ماه و 27 روز و 12 ساعت و 58 دقيقه قبلالآنــم تنــهآ #نیستَــم حتــی 1دَقیــقــه بــآ تنهـــآیی کــه #بهتــریــن رَفـیـقــه