اميررضا
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ..... سرها در گریبان است....
اميررضا
استاد بزرگ حسين عليزاده در كنار نوازنده چيره دست ساز كمانچه استاد كيهان كلهر... اميدوارم ساليان سال بنوازند....
اميررضا
مترسک را دار زدند ، به جرم دوستی با پرنده...! که مبادا تاراج مزرعه را به بوسه ای فروخته باشد، راست میگفتی که اینجا " قحطی عاطفه " هاست...!!!
اميررضا
سري سوم سلام خانم رنگين كمان از يغما گلروئي ..... کسی با درختان سخن نمیگوید... شاید سهراب هنگام نوشتن این سطر که هر کلاغی را کاجی خواهم داد به فکرِ کاجهایی که نمیخواستند بردهوار به کلاغهابخشیده شوند نبوده است! سهراب در جای دیگری مینویسد که: من نمیدانم که چرا میگویند / اسب حیوان نجیبیست /کبوتر زیباست / و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست... این شاعر (سهراب) با قفس مُشکل ندارد! نمیپُرسد اصلاً چرا بایدقفسی در کار باشد، نگران جای خالی کرکسها در قفسهاست! من نمیتوانم با این شاعر کنار بیایم! من به فکرِ شکستنقفسها هستم! زندهگی با رؤیا فاصله دارد! اگر گُل یاسی به گدا بدهیم با آبدهان یا ناسزا از ما استقبال خواهد شُد! من میدانمخیلی از این سطرها معنای نمادین دارند ولی نمیتوانم با فرهنگی که پُشت آنهاست کنار بیایم! برای همین دوستشان ندارم....
اميررضا
آلبوم موسیقی «جنگ و صلح» با تارنوازی استاد «داریوش طلایی» و تمبک استاد «ناصر فرهنگفر» از سوی موسسه فرهنگی و هنری ماهور منتشر شد...
اميررضا
سري سلام! خانم رنگین کمان! از يغما گلروئي عزيز ......... کاش ترانه میتوانست دنیا را عوض کند...
اميررضا
باب ششم، باب آخر مسيح سرگردان از يغما گلرويي .................. آن دو به یکدیگر در آمدندُ هیچ یک را تجربتی از این دست نبود که عُمری ضجّهی خواهشِ تَن را به کرگوشی پاسخ داده بودندُ آن دقایقِ نابِ نَهْمنی را نمیشناختند. * به یکدیگر پیچیده بودند، چونان دو پیچک که دست یازیدن به خورشید را در تکاپویند. اندامشان در آتشِ طلب میسوختُ آن تپیدن بیمَرز تو گویی به آخر نمیرسید. * و تنها عشق بود میان آن دو که هَر یک گمشُدهی دیرسالِ خود را بازیافته بودندُ میانشان الفتی دیرینُ کهنْسال در جریان بوده است. * ناگاه نوری از سقفِ تالار سرریز شُدُ صدای جاری بُلند مریم را به بیهوشی کشاند. * مسیح، برهنه از جا بَرخواستُ رو به آن نورِ سخنْگو بانگ زَد:
اميررضا
باب چهارم و پنجم مسيح سرگردان از يغما گلرويي ............. بابِ چهارم آرامتَرین قیلولهی حیاتش بود، بیبختک بیکابوس که تنها رؤیایی حقیقی بودُ رهایی بیدَردی. * نه دردِ جراحاتِ تپانچهی سائلانش میگداخت، نه گفتههای آنانش به یاد میآمد، نه بهشتُ نه آن همه حوری خدمتگذار. تو گویی به اعجاز عشق، دگربار زاده شُده بود. * به بستری سپید بیدار شُد مسیح. روز از نیمه بر گذشته بود. پیرامون را نگریستُ چهرهی خویش را در آیینهی روبهرو بدید. به شگفت دیده بَر دیدهگانِ خود بَردوخت که در زیر سَربندِ زخمْپوشش به دو فیروزهی اصل میمانستند. * با خود گفت. «ـ یعنی همانم من؟ بل دیگر انسانی در من زاده شُده؟ آیا ضربتِ آن سائلانِ نگونْبختم چُنین از خویش به در فکند؟ افسوس که نتوانستم شفاعت کنم آن دو برادر را! لیکن اگرم شفاعت از ستمبَران باشد، همه عُمر ببایدم ضجّه زَدَن به درگاهِ بخشایش آدمیان که هَر آدمی را من دَردی دادهاَمُ ستمی که از مبلّغان نادانِ من با آنان رفته، از شُمار بیرون است! امّا، نه! تو چنین کردی!»
اميررضا
مسيح سرگردان از يغما گلرويي.... فوق العادست ... حتما بخونيد...
اميررضا
اجرای نمایش قارچ خور ، از 7 لغایت 25 شهريور ماه 1391 ساعت 18 ، در فرهنگسرای فردوس واقع در فلكه دوم صادقيه، كاری از گروه هنری شاپرك. حضور دوستان باعث دلگرميه ماست.
اميررضا
ابراز همدردی کریس دی برگ با زلزله آذربایجان
اميررضا
کنسرت علیرضا قربانی در ونکوور کانادا...
پریا، قصهی دخترای ننه دریا» نام آلبوم شعر و صدای «احمد شاملو»ست با آهنگسازی «حسین علیزاده» که در سال ۱۳۷۴ برای نخستین بار توسط نشر «ماهور» به مدت زمان ۳۵ دقیقه و ۵۸ ثانیه منتشر شده و در سال ۱۳۸۶ به چاپ سوم رسیده است.
14 سال و 1 ماه و 24 روز و 22 ساعت و 11 دقيقه قبلاین دو افسانهی منظوم دو سیاه مشق از دورهای است مربوط به سال ۱۳۳۲، در این زمینه که آیا میتوان گهگاه برای شعر از زبان محاوره بهرهجُست یا نه. البته من خود به شتاب از ادامهی ای کار به دلیل محدودیت زبان محاوره چشم پوشیدم و بدین کار ادامه ندادم. در هر حال قضاوت در مورد توفیق این دو شعر حق مسلم شنوندگان است.
قسمتی از قصهی دخترای ننه دریا:
14 سال و 1 ماه و 24 روز و 22 ساعت و 10 دقيقه قبلداش آکَل، مرد لوطی
تهِ خندق تو قوطی
توی باغِ بیبیجون
جُم جُمک، بَلگِ خزون!
دیگه دِه مثل قدیم نیس که از آب دُر میگرفت
باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر میگرفت
آب به چشمه! آره رَعیت سَرِ آب خون میکُنه
واسه چار چیکهی آب، چِل تا رو بیجون میکُنه
نَعشا میگَندن و میپوسن و شالی میسوزه
پایِ دار، قاتل بیچاره همونجور تو هوا چِش میدوزه
- چی میجوره تو هوا؟
رفته تو فکر خدا؟
- نه برادر! تو نَخِ ابره که بارون بزنه
شالی از خشکی دَرآد، پوکِ نِشا، دون بزنه
اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه...
قسمتی از قصهی پریا:
14 سال و 1 ماه و 24 روز و 22 ساعت و 9 دقيقه قبلیکی بود یکی نبود
زیر گُنبد کبود
لُخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود
زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه میکردن پریا
گیسِشون قَدِ کمون رنگ شَبَق
از کمون بُلَن تَرَک
از شَبَق مِشکی تَرَک
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعهی افسانهی پیر
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر میاومد
از عقب از توی برج نالهی شبگیر میاومد...