من علیرضا هستم
ای بغض از گلویم چه می خواهی؟ . . . نکند آمده ای تا همیشه کنارم باشی؟ . . . خوش آمدی. . . آمدنت را چشم انتظار بودم . . . شاید بتوانی جایش را پر کنی . .. ولی بعضی وقتها مرا تنها بگذار تا لبخند هایم برای پنهان کردن دردهایم نباشد ... فقط گاهی تنهایم بگذار ... فقط گاهی
من علیرضا هستم
دوست ندارم این جهان متناقض را در گرداب تضاد وتاریکی میلاد پاییز است و مهر اما هیچ کس مهربان نیست!
من علیرضا هستم
دیگر شانه های هیچ کس اندازه ی گریستن من نیست! مگر خدا شانه هایش را یک شب به این کاسه های سیاه قرض دهد... فقط خدا می داند سپیده دم کدام نقطه ی زمین را آب با خود خواهد برد...؟
من علیرضا هستم
دلم را بردار لا به لای موهایت بازی اش بده ...آنقدرها هم که فکر می کنی بزرگ نشده ام...هنوز هم مانند کودکیم....قلقلک را دوست دارم....
من علیرضا هستم
من و جاده و باران کسی در انتظار نیست شیشه ی پنجره می گریست اینهمه غربتم را...
من علیرضا هستم
هوای دلم ابری تر از همیشه است................
من علیرضا هستم
امروز چندمین روز آبان است...هوا ابری و گرفته است . انگار شانه های درخت در تب باران می سوزد تا ابر ببارد و اندوه زمین تمام شود . اما پل همچنان ایستاده است تا من و تو را به فرداهای نیامده پیوند بزند
من علیرضا هستم
هی تو............مرا هم ببر کبوتر را شاید بالی بس باشد