من علیرضا هستم
آب روشنی است... چه اشک باشد چه باران... مهم روشنی است بگذار در روشنی اشک ببینمت نه از فرای نورهای ساختگی!
من علیرضا هستم
تقصیر از كاغذ های بی حیا بود كه من شاعر شدم ورنه عشق دختر نازک نارنجی یك بهانه بود......
من علیرضا هستم
دلم گرفته قدم هایم سنگینی می كند كبوتر خیال ام خیال پرواز ندارد كاش پاییز زودتر بیاید....دلم فصل زرد را می خواهد.....
من علیرضا هستم
مثل همیشه یه فنجون قهوه و یه لیوان آب پرتقال ! تو همیشه تلخی یه فنجون قهوه رو ترجیح دادی و منم خنکی یه لیوان آب پرتقال رو ... بعضی وقتها از خودم می پرسم توی فنجون قهوه ات دنبال کی می گردی؟ ... من که رو به روتم! برای جمع نوشت ...
من علیرضا هستم
زنها خوب مردها را " می پزند " تا آنچه دوست دارند به کرسی بنشانند و مردها خوب زنها را " خام " می کنند تا از آنچه می خواهند به راحتی بگذرند شاید هیچكدام قرار نیست پیروز شوند
من علیرضا هستم
همه چیز ریشه در ترس دارد ترس از آینده؟ آیا بین آینده و اکنون رابطه ای برقرار است؟ آیا می توان آینده را ساخت؟...من به اکنون می اندیشم و آینده را تا زمانی که اکنون شود فراموش می کنم
من علیرضا هستم
زندگی سخت شده انگار دیوی ست این حوالی ترسم برداشته است نمی توانم درست راه بروم ، درست حرف بزنم ، درست زندگی كنم این را بفهم ! من از یاد برده ام ، از یاد برده ام ، خودم را و اینكه پیش از این چگونه نفس می كشیدم بی آنكه از یادت برده باشم .
من علیرضا هستم
غریبم در این دیار ، خودم هم نمی دانم کیستم ...شاید شقایقی در دل توغریب ...... بانو......
من علیرضا هستم
خواسته ام زیاد است . میخواهم دیوانه ای باشم که دیگر چیزی ندارد جز یک قلب ... بیا پرواز کردن رو امتحان کنیم ... زیادی راه رفتیم ...
من علیرضا هستم
جنگلبان چه تقصیری دارد ؟ اره و تبر ارزان شده است ...
من علیرضا هستم
برگ آخر درخت خشکید......... خیس گریه آلبوم من....
من علیرضا هستم
ببین که هنوز قلبم می تپد نفس می کشم پرواز کن برای بودن ماندن عشق
من علیرضا هستم
فغان را جوهر کن و فریاد را بنویس... دل به دریا بزن و رویا را بنویس... خود خود باش و حاشاتر بنویس... تو فقط بنویس!
من علیرضا هستم
باز هم باران آمد.............برایم بخوان که تشنه شنیدنم...
من علیرضا هستم
آنقدر میگفت دورت بگردم و دورم میگشت.... که یهو به خودم اومدم... دیدم دورم زده ....رفته...