سروش(نگهبان خاندان)
دیگر خسته ام از تکرار هزار باره ی قصه های بی سر انجام ٬ بی پایان...! دیگر از هر آنچه دوست داشتن است می ترسم...! دیگر میان خاطراتم ردی از "من" نمانده ٬ هر چه هست "من"ِ جا مانده از "تو"ست ... دیگر خسته ام ... از بازی ... از زمزمه کردن هر روزه ی "من تو را دوست دارم٬ تو دیگری را و دیگری مرا شاید....! " ... دیگر از بیهوده رفتن وبیهوده تر بازگشتن خسته ام...! می خواهم بمانم...! می خواهم در همین جای تقویم بایستم ... می خواهم روز را به شبی نرسانم که فردایش باز بازی دیگری انتظارم را می کشد ... می خواهم در را ببندم و تا ایستادن زمان ٬ عقربه ها را به شماره بنگرم ... می خواهم بشمرم تا لحظه ها بی نشان بمانند٬ بی خاطره ای حتی...! من خسته ام ... خسته . از دلهای سنگی ٬ از رفاقتهای پر تردید ٬ از محبتهای بازگشتی٬ حساب دو دو تا هایی را داشتن که هیچ حسابی را بر نمی تاب...د! من خسته ام ... همین!
سروش(نگهبان خاندان)
مترسک ناز می کند کلاغ ها فریاد می زنند و من سکوت می کنم این مزرعه زندگی من است خشک و بی نشان ...
سروش(نگهبان خاندان)
دیشب در خلوت تنهاییم آهسته بی تو گریستم... کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند. تا بدانی "بی تو" چه می کشم. کاش قاصدک این پیغام را به تو میرساند که امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته در حال فرو ریختن است
سروش(نگهبان خاندان)
نمیدونم چرا عمر خوشی انقدر كوتاهه حدیث آخر هر عشقی، اندوهه و آهـه نمیـدونم چرا اسم دلُ با غم سرشتن كنار اسـم من، اسم تو رو اونجا نوشتن میخواستم ساحل خوشبخت دریای تو باشم واست خواب و خیالُ، فكر فردای تو باشم چرا اون كفـتر جلدُ تـو از لونـه پروندی؟ اونو از كنـج قفس دل، سوی غصه كشوندی ؟ مگـه میشه تو رو از یاد ببرم٬ ای جفت پرواز كـه با تـو قصه عشق من اونجا گشته آغاز من میرم تنها بسوی نقطـه گنگ جدایی الهی نشكـنه قلـب تـو مثل من، الهی ...
سروش(نگهبان خاندان)
به تماشا سوگند... و به آغاز کلام... آفتابی لب درگاه شماست...! که اگر در بگشایید؛ به رفتار شما می تابد...! "سهراب سپهری"
سروش(نگهبان خاندان)
هرکسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد... منه ساده به خیالم که همه کار و کسم شد... اون که عاشقانه خندید خنده های منو دزدید... پشت پلک مهربونی خواب یه توطئه می دید...
سروش(نگهبان خاندان)
کسی که هر روز فال حافظ میگیرد دیوانه نیست ... او امید دارد که یوسف گمگشته باز آید به کنعانش هنووووز!!!!
سروش(نگهبان خاندان)
روزهـــ ــایم را خیــــابانهای شهــــر میگیـــــــرند شبهــــــ ـــایم را؛ خــــــوابهای تــــــ ــــو. " بیولـــــ ــوژی " هم نخـــــ ـوانده باشی میفهمـــ ـــــــی چه مـــــ ـرگَم شـــــــ ـــده است
سروش(نگهبان خاندان)
گر احساس رنج کردی، بی حکمت نیست، چیزی در دلت هست که باید بسوزد تا تو پاک شوی — with
سروش(نگهبان خاندان)
بگذار توی همین یک جمله ... دوباره عاشق هم باشیم... من نامت را صدا میکنم... تو بگو جانم...!
سروش(نگهبان خاندان)
من از اون آسمون آبی میخوام من از اون شبهای مهتابی میخوام دلم از خاطره های بد جدا من از اون وقتها یه بیتابی میخوام من از اون وقتها یه بیتابی میخوام من از اون آسمون آبی میخوام من از اون شبهای مهتابی میخوام دلم از خاطره های بد جدا من از اون وقتها یه بیتابی میخوام من از اون وقتها یه بیتابی میخوام من میخوام یه دسته گل به آب بدم آرزوهامو به یک حباب بدم سیبی از شاخهء حسرت بچینم بندازم رو آسمون و تاب بدم گل ای پونه بهار دل من یه بیابون لاله زار دل من من از اون آسمون آبی میخوام من از اون شبهای مهتابی میخوام دلم از خاطره های بد جدا من از اون وقتها یه بیتابی میخوام من از اون وقتها یه بیتابی میخوام مثل یک دسته گل عقاقیا دلمو باز میکنه بیا بیا تو میری پشت علفها گم میشی من میمونم و گل عقاقیا من میمونم و گل عقاقیا گل ای پونه بهار دل من یه بیابون لاله زار دل من گل ای پونه بهار دل من یه بیابون لاله زار دل من
سروش(نگهبان خاندان)
اندازه یه سر کبریت دلم برایت تنگ شده .کوچیکه اما دنیایی رو به اتیش میکشه......
سروش(نگهبان خاندان)
چه فرقـــ ـــــی میکند مــــــن عاشـــــــق تـــ ـــو باشم یا تـ ـو عاشــ ـــق مـــــ ـــن؟ چه فرقـــــــــ ـــی میکند رنگین کمـــ ــــــان از کدام سمــــت آسمــــ ـــــان آغـــــ ــــاز مـــــیشـــــود؟
سروش(نگهبان خاندان)
تو ميروی
پشت سر قلبت آب ميريزم
قلبت خيس ميشود
نگاهت سُر ميخورد روي چشمانم!
و حسرت یک آغوش می ماند و
بس...
برو
برو تا قلبت سرما نخورده و پاي نگاهت نشکسته!!!
اما چه کنم؟
که دل ساده ی من رفتنت را
نه یاد ميگیرد
نه باور دارد...!!