سروش(نگهبان خاندان)
حـــکآیــــت رفـــآقـــت مـــن بـــآ تــــو ، حـــکآیــــت "قهــــــوه" ایســـــــت ، کــــه امــــــروز بــــه یــــآد تـــــو ... ... تلـــــخ تلــــــخ نـــوشیــــدم ! کــــه بــــآ هــــر جـــرعـــه ، ... بسیــــــآر انــــدیشیــــدم ، کـــــه ایـــن طعـــم رآ دوســــت دآرم یــــآ نــــه ؟! و آنقــــدر گیــــر کــــردم بیـــن دوســـت دآشتــــن و نـــدآشتـــن ، کـــه انتظــــآر تمـــآم شـــدنــش رآ نــــدآشتــــم ! و تمــــآم کـــــه شـــد ، فهمیــــــدم ، بــــآز هــــم قهــــوه مــــی خـــوآهــــم !!! حتــــی ، تلــــــخِ تلــــــخ !!!! :
سروش(نگهبان خاندان)
تا حالا دقت کردین هر کس از شما آروم تر رانندگی میکنه احمقه و هر کس سریع تر میرونه دیوونه است؟
سروش(نگهبان خاندان)
آدما 2دسته اند : یا هندونه زیر بغلِت میذارن ، یا پوسِ موز زیر پات میندازن ! شك نكنين
سروش(نگهبان خاندان)
به كوری چشم تو هم كه باشد حالم خوب ِ خوب است اصلا هم دلم برایت تنگ نشده حتی به تو فكر هم نمی*كنم باران هم تو را دیگر به یاد من نمی*آورد مثل همین حالا كه می*بارد... لابد حالا داری زیر باران قدم می*زنی . . اما... چترت را فراموش نكن ! لباس گرم را هم......
سروش(نگهبان خاندان)
بغض یعنی نرو! بفهـــــــــــم . . . !
سروش(نگهبان خاندان)
باز هم شب شد و تنهایی و دیدار سکوت
خیمه زد کنج دلم سایه ی دوار سکوت
روبرو عکس تو در قاب نگاهم پیداست
اشک در دیده و دل خسته ز تکرار سکوت
لحظه ی رفتن تو لحظه تنهایی من
لحظه ها باز غریبانه گرفتار سکوت
حرفهای دل ما گرچه صمیمانه نوشت
شاعری غمزده بر سایه ی دیوار سکوت…..
سروش(نگهبان خاندان)
. دیشب گرسنه بود دختری که مُرد.. چه آسان به خاک پس دادیمش؛ و همسایه اش ، دیشب از سفر رسید مکه رفته بود .. ! زیارت قبول...همسایه
سروش(نگهبان خاندان)
راز آن چشم سیه گوشه ی چشمی دگرم کن
بی خودتر از اینم کن و از خود به درم کن
یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم
یک جرعه ی دیگر بچشان، مست ترم کن
شوق سفرم هست در اقصای وجودت
لب تر کن و یک بوسه جواز سفرم کن
دارم سر پرواز در آفاق تو، ای یار
یاری کن و آن وسوسه را بال و پرم کن
عاری ز هنر نیستم اما تو عبوری
از صافی عشقم ده و عین هنرم کن
صد دانه به دل دارم و یک گل به سرم نیست
باران من خاک شو و بارورم کن
افیون زده ی رنجم و تلخ است مذاقم
با بوسه ای از آن لب شیرین شکرم کن
پرهیز به دور افکن و سد بشکن و آن گاه
تا لذت آغوش بدانی، خبرم کن
شرح من و او را ببر از خاطر و در بر
بفشارم و در واژه ی تو، مختصرم کن
سروش(نگهبان خاندان)
تمامش ميکنم اين بار !!.. لحظه هايي که با يادت عمرم را تمام کرد ...!!
سروش(نگهبان خاندان)
دلم مثل فنجان پر از جای خالیست
سروش(نگهبان خاندان)
سکوت نکن ! سکوتت تمام ِ کوچه های بی سر تمام ِ تاریکیهای ِ تنها تمام ِ شبهای ِ یک طرفه تمام ِ خیابانهای ِ بی خط تمام ِ منی که نیستم ... سکوت ِ تو بن بست ِ تمام ِ لحظه های ِ من است سکوت نکن نازنینم
سروش(نگهبان خاندان)
زندگی باید کرد ! گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ ... گاه با سوسوی امیدی کمرنگ زندگی باید کرد ! گاه با غزلی از احساس گاه با خوشه ای از عطر گل یاس زندگی باید کرد ! گاه با ناب ترین شعر زمان گاه با ساده ترین قصه یک انسان زندگی باید کرد ! گاه با سایه ابری سرگردان گاه با هاله ای از سوز پنهان گاه باید روئید از پس آن باران گاه باید خندید بر غمی بی پایان لحظه هایت بی غم ............ روزگارت آرام ........
سروش(نگهبان خاندان)
ایــــــــــــنجا زمیــن اسـت رســـــم آدَمهایـــش عجیـــــــب است ... ایــــنجا گُـــــم که مى شــــــــوى به جاى اینکه دنــبالت بگردند فرامــــــــــــوشت مى کننــد..!!
سروش(نگهبان خاندان)
باران به شیشه می کوبد قلبم میزند به بخار فنجان مینگرم کاش غبار دوریت را میشد زیر باران شست .......