سروش(نگهبان خاندان)
من از اون آسمون آبی میخوام من از اون شبهای مهتابی میخوام دلم از خاطره های بد جدا من از اون وقتها یه بیتابی میخوام من از اون وقتها یه بیتابی میخوام من از اون آسمون آبی میخوام من از اون شبهای مهتابی میخوام دلم از خاطره های بد جدا من از اون وقتها یه بیتابی میخوام من از اون وقتها یه بیتابی میخوام من میخوام یه دسته گل به آب بدم آرزوهامو به یک حباب بدم سیبی از شاخهء حسرت بچینم بندازم رو آسمون و تاب بدم گل ای پونه بهار دل من یه بیابون لاله زار دل من من از اون آسمون آبی میخوام من از اون شبهای مهتابی میخوام دلم از خاطره های بد جدا من از اون وقتها یه بیتابی میخوام من از اون وقتها یه بیتابی میخوام مثل یک دسته گل عقاقیا دلمو باز میکنه بیا بیا تو میری پشت علفها گم میشی من میمونم و گل عقاقیا من میمونم و گل عقاقیا گل ای پونه بهار دل من یه بیابون لاله زار دل من گل ای پونه بهار دل من یه بیابون لاله زار دل من
سروش(نگهبان خاندان)
سراغی از ما نگیری نپرسی که چه حالی ام عیبی نداره می مونم باعث این جدایی ام رفتم شاید که رفتنم فکرتو کمتر بکنه نبودنم کنار تو حالتو بهتر بکنه لج کردم با خودم آخه حست به من عالی نبود احساس من فرق داشت با تو دوست داشتن خالی نبود بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون چشام خیره به نور چراغه تو خیابون خاطرات گذشته منو می کشه آروم چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون من و بارون ........
سروش(نگهبان خاندان)
پنجره وقتيكه تنگ غروب بارون به شيشه مي زنه همه غصه هاي دنيا توي سينه ي منه توي قطره هاي بارون مي شكنه بغض صدام ديگه غير از يه دونه پنجره هيچ چييييي نمي خوام پشت اين پنجره ميشينم و آواز مي خونم منتظر واسه رسيدنت تو باروووون مي مونم زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره منم عاشق ترم انگار وقتي باروووووووون ميباره بعضي وقتا كه مياي سر روي شونم ميذاري تموم غصه ها رو از دل من بر مي داريييييييي اما اين فقط يه خوابه خوابه پشت پنجره وقت بيداري بازم غم ميشينه تو حنجره
سروش(نگهبان خاندان)
کدام راه است که پای خسته را نشناسد کدام کوچه خالی از خاطره است و کدام دل... هرگز نتپیده به شوق دیدار بیا... تا برایت بگویم از سختی انتظار که چگونه... در دیده های بارانی رنگ هذیان به خود می گیرد!!!
سروش(نگهبان خاندان)
باران زندگي فاصله چشم تو تا چشم من است تا مرا مي نگري ، مي روم تا بسرايم غزلي ديگر را ، غزلي از شب عشق ، غزلي از دل يك بلبل مست كه به اندازه خورشيد تمنا گرم است و من و تو از همين فاصله ها رنگ شديم در پس پنجره شبرنگ شديم من تمناي تو را زار زدم آسمان از غم من ابري شد اما نگريست... شايد او از لبه رسوايي ، مثل من مي ترسد كاش باراني مي شد ، آسمان دل من ...
سروش(نگهبان خاندان)
بارون وقتي مي بارد سنگيني بار نگاهش را بر صورتم حس مي كنم قطرات عشق روي گونه ام مي ريزد رد پاي باران بر چهره ام نشسته خيسي نرمي بر كف دستانم كه دعا گونه برايش دراز گشته ، لمس مي كنم چشمانم را مي بندم تا شويندگي بار سنگين غمم را حس كنم باران عشق روي قلبم میبارد
سروش(نگهبان خاندان)
ترا می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در اغوشت نگیرم توئ آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس مرغی اسیرم ز پشت میله های سرد و تیره نگاه حسرتم حیران به رویت در این فکرم که دستی پیش آید و من نا گه گشایم پر بسویت در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خامش پر بگیرم به چشم زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم .
سروش(نگهبان خاندان)
نمی دانم زمان بارش باران دلم از غربت خورشيد ميگيرد و روز افتابي هم دلم در انتظار ابري سرد و بارانزاست خدايا من به دنبال چه ميگردم ؟ نميدانم ....
سروش(نگهبان خاندان)
من الان كنار بارون بودم جاتون خالي بود خودم بودم و خودم با ياده تو با بارووووون
دستاي خيس بارون اشكامو با خودش به دل خاك مي برد
با هم بلند مي خنديديم به درد و غصه هامون ولي دردام نمي ذاشت
از دل من در مي اومد و لبامو مي بست تا بغض من سخت وتلخ بشه
بارون دلش به حاله من سوخت تندوتندتر باريدن گرفت بغض تلخ من هم شكست
رو شونه هاي بارون تنها جايي كه ميتونم غم رفتن و نبودنت رو فرياد بزنم
آخه بارون هم بغض داره تو صداش غم و داره مي باره
تنها اين تن خيس بارون مي فميد كه من غم نداشتنتو چطور تو تن نيمه جونم پنهون كردم
و نمي ذارم كسي بفهمه كه تو رو ندارممممممممم
سروش(نگهبان خاندان)
اي ساربان، اي کاروان ليلاي من کجا مي بري با بردن ليلاي من جان و دل مرا مي بري اي ساربان کجا مي روي ليلاي من چرا مي بري در بستنِ پيمان ما تنها گواه ما شد خدا تا اين جهان، بر پا بود اين عشق ما بماند بجا اي ساربان کجا مي روي ليلاي من چرا مي بري تمامي دينم، به دنياي فاني شراره عشقي، که شد زندگاني به ياد ياري، خوشا قطره اشکي به سوز عشقي، خوشا زندگاني هميشه خدايا، محبت دلها به دلها بماند، بسان دل ما که ليلي و مجنون فسانه شود حکايت ما جاودانه شود تو اکنون زعشقم گريزاني غمم را ز چشمم نمي خواني ازاين غم چو حالم نمي داني پس از تو نمونم براي خدا تو مرگ دلم را ببين و برو چو طوفان سختي ز شاخه غم گل هستي ام را بچين و برو که هستم من آن تک درختي که در پاي طوفان نشسته همه شاخه هاي وجودش زخشم طبيعت شکسته اي ساربان، اي کاروان ليلاي من کجا مي بري با بردن ليلاي من جان و دل مرا مي بري اي ساربان کجا مي روي ليلاي من چرا مي بري
سروش(نگهبان خاندان)
گاهــــی شرافتــــی که سکــــوت دارد گفــــتن نــــدارد ... !!
سروش(نگهبان خاندان)
آدمها آنقدر زود عوض می شوند ... آنقدر زود..که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی ... و ببینی...چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است ...
سروش(نگهبان خاندان)
گاهي وقتا مجبوري بپذيري که برخي از آدما فقط تو قلبت ميمونن نه تو زندگيت
سروش(نگهبان خاندان)
از تو چیز زیادی نمی خواهم دستم را که بگیری گرم می شوم . لبخند که بزنی دنیا شیرین می شود آن قدر که این فنجان قهوه زیر باران فجایع بچسبد ماه پا به فالم گذارد و ستارگان دیگر خاری به چشم شب هایم نباشند .