سروش(نگهبان خاندان)
اگر كسي سراغ مرا گرفت بگوييد رفته است باران ها را تماشا كند واگر اصرار كرد بگوييد به ديدن طوفان ها رفته است و اگر باز هم سماجت كرد. . بگوييد رفته است تا ديگر باز نگردد.
سروش(نگهبان خاندان)
بی تو بی تو قامت نحیف شب بو ها حتی زیر باران میشکند بی تو هیچ رودی به فکر دریا شدن نیست!! بی تو تمام پرستو های عاشق بی آشیان میشوند بی تو حتی ماه هم در شبهای تنهایی ام رغبت نمی کند سری به من بزند!! بی تو هوای چشمانم همیشه بارانی است !!
سروش(نگهبان خاندان)
زَنــــ هــای ســ ـیگــاری را . . . وقـتی به تَماشا می نِشینم لـِـــذتــــ می بَـــرم . . . از یکـــ روحـــِ لَطــیفـــ با یکـــ زَخــمــ مـَــردانه ...!!!
سروش(نگهبان خاندان)
هر وقت که بارون میزنه تورو کنارم میبینم حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم هر وقت که بارون میزنه تورو کنارم میبینم حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم
سروش(نگهبان خاندان)
تـا حـالا بـه ایـن مـوضـوع فِــکــر کــردی،
بـا ایـنـکـه سـَـگ بـه وَفـاداری مـَـعروفـــه،
امــا چــرا مــیگــن مـثـل ِ ســَــگ پَــشــیمــون مــیــشی؟؟!!!
چــون آخـــر ِ وَفـــاداری پـَــشــیـــمـــونــــیـــه...!!!
سروش(نگهبان خاندان)
اينجا جاييست كه.... عشقبازي نميكنند باهم..... با هم با عشق بازي ميكنند.....!!!
سروش(نگهبان خاندان)
تاریکی فریاد از شب دارد و چشمان باز من فریاد از انتظار و کسی نیست تا بگوید پلکهایت را برهم بگذار تا نبینی چشم از تو برداشته و در نگاهش تصویر دیگری موج میزند پلکهایت از غم سنگین شده آنها را بر هم بزن شاید صاعقه زد و باران بارید
سروش(نگهبان خاندان)
سعــی كــن در ایــن دنیــا خــودت باشــی ! دیـگـــــران بـه حــــّـــــد كافــی هستنــد _
سروش(نگهبان خاندان)
هر آنچه را که بهائی برای آن نپرداخته ای , با ارزش مدان.. زیرا پنیر مجانی در تله موش است.
سروش(نگهبان خاندان)
رسم زندگي اين است روزي کسي را دوست داري و روز بعد تنهايي به همين سادگي او رفته است و همه چيز تمام شده مثل يک مهماني که به آخر مي رسد و تو به حال خود رها مي شوي چرا غمگيني ؟ اين رسم زندگيست پس تنها آوازبخوان
سروش(نگهبان خاندان)
سختـــــــــه تـــــــــو بخواي اونـــــــــم بخواد امـــــــــا سرنوشـــــــــت نخواد سختـــــــــتر از اين هم ميشـــــــــه؟؟!!!☹ ☹
سروش(نگهبان خاندان)
سکوتی از فریاد
سرم را روی شانه پنجره می گذارم و گریستن آسمان را می نگرم.
چه بی پروا می گریی عشق .
دانه های اشک بر روی گونه های شیشه می لغزد وخاطرات به روی
گونه های من
.پنجره های روبه رو بسته اند.
این روزها دیگر کسی به دیدار باران نمی آید دیگر کسی عاشق نمی شود.
در کوچه های خلوت تنهایی مان نه رهگذری می خواند و نه درویشی و انگار هیچ شاعری در لحظه های تولد عشق نمی گرید.
درویش به کوچه های ما بیا صدای تو لیلی و مجنون را بیدار می کند.
در این باران بی امان بخوان تا عشق جان بگیرد تا کسی بی قرار یارش شود.
بزن به دل کوچه ها و آن قدر حدیث عشق و ذکر یا عشق یا عشق یا عشق سر بده که لیلی باپایبرهنه خود را به دیدار مجنون برساند.
بخوان درویش صدایت بوی صبح می دهد. کی سر می زند سپیده ما؟ بخوان تا پنجره های بسته گشوده شود و به کوچه ی بی درخت و بی بهار دوباره برگردد.
من نذر کرده ام... نذر کرده ام تار تار گیسویش را دانه دانه با اشک بوسه زنم.
من نذر کرده ام یا عشق یا عشق یا عشق...
سروش(نگهبان خاندان)
باران: مرا با خود ببر به جغرافیایی که توی هیچ نقشه ای نیست.. به تاریخی که توی هیچ زمانی ثبت نشده.. به روزگاری که برای هیچ عاشقی رقم نخورده.. مرا با خودت ببر باران ....
سروش(نگهبان خاندان)
خدایا با توأم نقاش ِ اولين قطرهي باران... رويش برگ... لحظهي مه آلودهي كوه... آيا اولين لحظه رويش عشق را تصويري هست؟