سروش(نگهبان خاندان)
یه وقتایی لازمه یکی کنارت باشه کاری نکنه و حرفی نزنه ها, فقط باشه.
سروش(نگهبان خاندان)
رفته ای اماخدایمان هست بگذار هرگز پس از ما کسی از آنچه از تو بر ما گذشت چیزی نداند. با رفتنت عاشق شدم و با بودنت جسمی کرخت بیش نبودم به خیال خودت از خویشتنم کردی دور غافل از آنکه من ازتوبه تو نزدیکترم چنان چون روحی که در پایان سفر خود را به هجوم ناباوری های زمان سپرده بود تا به امروز که جز وامانده های احساسات به یغما برده اش چیزی ندارد و من مانده ام در میان مردمانی که دوستتشان نمی دارم و لحظه به لحظه احساس ترحم نسبت به شان در من جوانه می زند از آن رو که مردگانی بیش نمی دانمشان که چشمان بسته شان را حریصانه به اشتیاق رسیدن به منافع شان باز نگاه داشته اند و همان آنانند که به وقاحت چون انگشتانی به سویم نشانه می روند و مرا متهم به کشتن نفس خویش می سازند که تو را به باور نشسته ام. بی خبرتر از آنند که بدانند زجری لذت بخش در تمامی بند های تنم زاده شده ست که مرا مسخ وجود ناوجودم می کند ومن در تهی گاه هستی فرو می شوم و در هم لولیدن دو روح را احساس می کنم و می بینم که به آرامشی ابدی دست می یابم آری به عشقت زنده می شوم که عشق نفس بخشد و در آن نفس نباشد آری بگذار هرگز کسی نداند که هزاران خواهش زند
سروش(نگهبان خاندان)
تنها بعضی آدمها باران را احساس میکنن...بقیه فقط خیس میشون
سروش(نگهبان خاندان)
آدمــها کنــارت هستند.
تا کـــی؟
تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند.
از پیشــت میروند یک روز...
کدام روز؟
... ... وقتی کســی جایت آمد.
... دوستــت دارند.
تا چه موقع؟
تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند.
میگویــند عاشــقت هســتند برای همیشه.
نه...
فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود.
و این است قانون بازی باهــم بودن.........
سروش(نگهبان خاندان)
ابرها مي گريند تا پشت پايت را خيس کنند من انتظار را حس مي کنم صبر را ياد گرفته ام ياد گرفته ام از باغچه کوچکمان زير آفتاب تابستان براي روزي که اندوه آسمان از آتش عشق افروخته اش باران بياورد و دوري ها را پاک کند و مدام براي برگها بخواند که آسمان نزديک است دوباره دستهايمان را خيس کند من رهايت نمي کنم آنچه را که روزهاي بلند و شبهاي باراني به من آموخته اند از ياد نمي برم و اين شبهاي خيس را فراموش نخواهم کرد حتي در آغوش تو ابري خواهم بود که براي دوست داشتن لبخندت مي گريد تنها دلم تنگ است که ببينمت ....
سروش(نگهبان خاندان)
اگه هنوز ریشه ما تو خاکه یا دستامون تو آسمون پاکه اگه درختیم و سپید بختیم اگه تناوریم و سبز و سختیم ...
سروش(نگهبان خاندان)
اسمت را موج میبرد خودت را کشتی موهايت را باد و يادت را دفتر گمشدهام اسمم را سنگی نگه میدارد خودم را گوری و يادم را...
سروش(نگهبان خاندان)
آهستـــــــــه فتــــح کرده ای با چشمهایت هرچـــه داشته ام را حالا تمام جهــــــان من مستعمره ی توست.
سروش(نگهبان خاندان)
روز مرگم،هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید/همه را مست و خراب از می انگور کنید
مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید/مست مست از همه جا حال خرابش بدهید
بر مزارم مگذارید بیاید واعظ/پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ
سروش(نگهبان خاندان)
چشم به راه من به باران گفتم چشم به راه توام اما گریه ی بی تاب مرا این بار ندید او نفهمید دلم دلتنگ است نفسم میگیرد تا صدای پر پروانه ی عاشق را روی گلبرگ گل نرگس تو میشنود چلچله ها میخوانند قصه ی دیدار تو را همه ی پنجره ها میدانند که تو نزدیکی... آن که دور است منم
سروش(نگهبان خاندان)
به سلامتی خودمون که آخرش نفهمیدیم اینجایی که هستیم تقدیر مونه یا تقصیرمون..... .
سروش(نگهبان خاندان)
تو شعرای سپید من
جایی نمونده واسه تو
سیاهی و در به دری
از روزگار من برو ....
سروش(نگهبان خاندان)
ضـــــربه ی آخر را خدایم زد
آن زمان که برای ماندن در کنار من
استخاره کردی و بد آمد
سروش(نگهبان خاندان)
مشکلات از جایی شروع شد که
به هر کی گفتیم نوکرتیم فکر کرد واقعاً اربابه...
سروش ایدیت تو یاهو پاک شده بهم پی ام بده
14 سال و 2 ماه و 14 روز و 16 ساعت و 59 دقيقه قبل