سروش(نگهبان خاندان)
قلبي داشته باش که هرگز سختي سنگ را به خود نگيرد و احساسي داشته باش که هرگز آزاردهنده نباشد
سروش(نگهبان خاندان)
اگر شب هنگام , کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن، شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی
سروش(نگهبان خاندان)
نسيم دانه را از دوش مورچه انداخت.
مورچه دانه را دوباره بردوشش گذاشت و به خدا گفت:
" گاهي يادم ميرود كه هستي كاش بيشتر نسيم مي وزيد..!"
سروش(نگهبان خاندان)
آنقدر هی به خدا سپردمت
که .....
برداشت تورا با خودش برد
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
آن شرابی را که در سال جدایی انداختی امشب ته نشین شد... می نوشم اولین جام را به سلامتی نبودنت.
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
کوه از بالا نشینی رتبه ای پیدا نکرد؛اما جاده با افتادگی از کوه بالا میرود
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
سعي کن هميشه تنها باشي
چون تنها به دنيا آمده ايي و تنها مي ميري
بگذار عظمت عشق را هيچ گاه درک نکني
چون آنقدر عظيم است که تو را در خود غرق مي کند
اما اگر عاشق شدي تنها يک نفر را دوست بدار
بخند، گريه کن و قدم بردار تنها براي يک نفر
و بگذار عشقي داشته باشي پاک و آسماني
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
می دونستی یادت ازخودت بهتره؟!چون یه لحظه أم تنهام نمیزاره
سروش(نگهبان خاندان)
ای نشسته درخیال من فراموشم مكن بافراموشی وتنهایی هم آغوشم مكن زندگانی می كنم چون شعله با خودسوختن زنده ام با سوز و ساز خویش خاموشم مكن می تراودتا شراب بوسه ازجام لبت ازشراب تلخ تنهایی قدح نوشم مكن دودم و از شعله دارم دامنی رنگین به بار این شرراز من مگیر ازنو سیاه پوشم مكن چون صبا در جستجو خودبه هر سویم مكش همچو گیسوی سیاهت خانه بردوشم مكن این دل درد آشنارا در شرار غم بسوز هر چه می خواهی بكن اما فراموشم مكن
سروش(نگهبان خاندان)
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم،
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،
...و او،
یکریز و پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد،
و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را
سروش(نگهبان خاندان)
در وجود مردم دنبال عیب نگرد که رسوایشان کنی وخودت را بی اعتماد
سروش(نگهبان خاندان)
دوست داشتم گوشه ای بنشینم وبه آسمان بنگرم..........به نگریستن ادامه دهم تا آنگاه که خدا جان مرا بستاند, پا بر آسمان میگذارم....از این آدمکها بیزارم....میانشان بودن بیهوده است
سروش(نگهبان خاندان)
طلب کن خالق خود را بجو مارا مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ مرا با قطره اشکی صدایم کن برای درک آغوشم شروع کن یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من
سروش(نگهبان خاندان)
هيچكس تنهايي ام را حس نكرد/لحظه ويراني ام را حس نكرد/درتمام لحظه هايم هيچكس/وسعت حيراني ام راحس نكرد/آن كه سامان غزلهايم ازاوست/بي سروسامانيم راحس نكرد..!!!"