سروش(نگهبان خاندان)
من به روی دلتنگی در شب، با مدادی آبی رنگ، چه ساده و چه کودکانه، یک جفت کفش،نقاشی میکنم، یک جفت پا در حال حرکت،،،،،،،به طرف تو، سنگ فرشها نأیی ندارند، اما، قلب پاشنهها پر از شوق رسیدن است، امیدوارم که کوچهٔ قدیمی مرا به خاطر آورد، من میآیم،،شکّ مکن،
سروش(نگهبان خاندان)
خسته از بغض نگشوده ی شبانه ام و پراز واژه ی تکراری تنهایی و اشک آسمان گرفته است دل من هم... نگاه نمی کنی آرام آرام دور می شوی بغض آسمان می ترکد؛ می بارد دل من هم...
سروش(نگهبان خاندان)
سکوت نکن ! سکوتت تمام ِ کوچه های بی سر تمام ِ تاریکیهای ِ تنها تمام ِ شبهای ِ یک طرفه تمام ِ خیابانهای ِ بی خط تمام ِ منی که نیستم ... سکوت ِ تو بن بست ِ تمام ِ لحظه های ِ من است سکوت نکن نازنینم
سروش(نگهبان خاندان)
ثانیه ها را با تو گم نخواهم کرد تو معنای ِ لحظه های ِ تنفسی ... دلیل ِ این حضور ِ بارانی ! چتر نباش در آغوشم ببار ...
سروش(نگهبان خاندان)
فکر کنم ما تو نسخه رایگان دنیا زندگی میکنیم اون قسمتهاش که به بقیه حال میده برای ما کار نمیکنه !
سروش(نگهبان خاندان)
دلم برای کودکیم تنگ شده....
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه آدم ها را دوست داشتم...
مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود...
... دلم می خواست "ممُل" را پیدا کنم
از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود !
دلم برای کودکیم تنگ شده ...
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت...
سروش(نگهبان خاندان)
از عمر، چون غروب، زمانی نمانده است
وز جور ِ شام تیره امانی نمانده است
چون شبنم خیال به گلبرگ یاد ِ یار
از ما نشانه دیر زمانی نمانده است
بودیم یک فغان و خموشی مزار ماست
جز لحظه یی طنین فغانی نمانده است
از ما به جز نسیم، که برگ شکوفه برد
در کوی عشق، نامه رسانی نمانده است
شمعیم پک سوخته در بزم عاشقی
تا ماجرا کنیم، زبانی نمانده است
آغوش ِ گلشنیم که بعد از بهارها
در ما به جز دریغ ِ خزانی نمانده است
بس فرش سبزه بافت بهار ِ دلم کزو
در مهرگاه عمر نشانی نمانده است
بر توسنِ نسیم روانیم همچو عطر
تا باز ایستیم عنانی نمانده است
سیمین! شراب شعر تو بس مست می کند؛
در ما به یک پیاله توانی نمانده است
سروش(نگهبان خاندان)
چون درخت فروردین، پرشکوفه شد جانم
دامنی ز گل دارم، بر چه کس بیفشانم؟
ای نسیم جان پرور، امشب از برم بگذر
ورنه این چنین پرگل، تا سحر نمی مانم
لاله وار خورشیدی، در دلم شکوفا شد
صد بهار گرمی زا، سر زد از زمستانم
دانه ی امید آخر، شد نهال بارآور
صد جوانه پیدا شد، از تلاش پنهانم
پرنیانِ مهتابم، در خموشی شب ها
همچو کوه ِ پابرجا، سر بنه به دامانم
بوی یاسمن دارد، خوابگاه آغوشم
رنگ نسترن دارد، شانه های عریانم
شعر همچو عودم را، آتش دلم سوزد
موج عطر از آن رقصد، در دل شبستانم
کس به بزم میخواران، حال من نمی داند
زان که با دل پرخون، چون پیاله خندانم
در کتاب دل، سیمین! حرف عشق می جویم
روی گونه می لرزد، سایه های مژگانم
سروش(نگهبان خاندان)
امشب به قصّه ی دل من گوش می کنی
فرا مرا چو قصّه فراموش می کنی
هوشنگ ابتهاج
"سایه"
شب چون هوای بوسه و آغوش می کنی
دزدانه جام یاد مرا نوش می کنی
عریان ز راه می رسم و پیکر مرا
پنهان به بوسه های گنه جوش می کنی
شرمنده پیش سایه ی پروانه می شوم
زان شمع شب فروز که خاموش می کنی
ای مست بوسه ی دو لبم، در کنار من
بهتر ز بوسه هست و فراموش می کنی
مشکن مرا چو جام که بی من شب فراق
چون کوزه دست خویش در آغوش می کنی
سیمین! تو ساقی ی ِ سخنی وز شراب شعر
یک جرعه در پیاله ی هر گوش می کنی
سروش(نگهبان خاندان)
غریب است دوست داشتن و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر هر چه اور دل نازکتر، ما بیرحم تر تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند ..
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
زندگی پلی است که باید ناخواسته ازآن گذشت در بین این راه عاشق می شویم شکست می خوریم و پیروز می شویم و در نهایت در ابدیّت محو می شویم ای کاش همه در این راه صادق و راست باشند!
سروش(نگهبان خاندان)
ای کاش بالی داشتم هر وقت می آمدی می رفتم .....دورتر و دورتر و دورتر فکرمیکردم دوری از آنچه از آن توست یعنی غربت حالا می فهمم زندگی تنهاترین حسه غریبی ایست که هست و تو آشنا خواهی بود تنها لحظه ای که نباشی
سروش(نگهبان خاندان)
به این پندار پی برده بودم که جدایی یک قانون است ولی بعد از رفتن تو فهمیدم مسوب این جدایی فقط شخصیت هوسباز توست روزی که آمدی عطشوارانه مرا به اندازه ی ارزش آب پرستیدی و امروز سیراب سیراب جویای سرابی هستی که طعم آن دوری و نیرنگ و فریب است تورا با عشق های هرروز تازه ات تنها خوام گذاشت
سروش(نگهبان خاندان)
میگن برای دوست داشتن آدمی مثل تو باید دلیل داشت.. دلیل دلیل تو هستی و من در تو زاده شدم تو همیشه با غیر و من فقط در تو خلاصه شدم.. تو برای من آغازو من برای تو پایان لذت.. تو تجربه ی تلخ اما دوست داشتی و من برای تو یک مزاحم همیشگی.. من چشمه ی زلال محبت و تو چاله ی سیاهی و ظلمت. تو تابع هوس شهوت و من همیشه در غفلت.. ومن آنقدر لحظه ها را با تو معنی کردم و به تو عادت کردم .. که برای دوست داشتن تو دست ازتو کشیدم ..
سروش(نگهبان خاندان)
من در سکوتم و در تنهایی ..... و تو پر از شوق زندگی من در جاده ی آینده ام سر گردانم و تو در قایق خوشی هایت معلق من باز هم نگران که قایق تو به کدام دریا خواهد رسید تو فکر ساختن یک قایقم باز هم تنها می سازم... باز هم نگران که قایق تو به کدام دریای دل خواهد رسید..... گاهی به خود می گویم چرا بسازم وقتی مقصد من تو .. و تو را مقصدی نیست.... آرزویی است مرا در دل... ای کاش همه ی دریا ها مال من بود...