سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
بخواب همچو مهتابی که آرام پشت کوه ها می رود و مرا از پرتوش بی نصیب می دارد تو نیز بخواب و مرا از عشقت بی نصیب دار باشد که عشق در وجوت بماند، و آنچنان وجودت از عشق آکنده شود که ذره ذره ی وجودت را بگیرد آنگاه عشق از وجوت سرریز شود... باشد که پرتوی از ذره های لبریز شده اش به من بتابد و مرا از زمین و زمان بی نیاز سازد ای امید نا امیدی های من
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
احساس کردم ... نخستین بار زیرقطره های باران ... درپهنای دل غمناک آسمان ... ودرآن هوای سوزناک در کنار برگ های زردوباران خورده ی درختان با تمام یاس و ناامیدی ام تورا احساس کردم... احساس کردم با آغوش گرم وآرامت وبا بوسه های آتشین و پرمهرت و نفس های عطرآگین و وسوسه انگیزت... احساس کردم... عشق را... بودن را... و... معنای تلخ زندگی را...!!
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: در عصر های انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن،کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب ارزوهای رنگی ام !در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو!حریر غمش را کنار بزن!مرا می یابی....
سروش(نگهبان خاندان)
چراغا رو خاموش کن ، هوا هوای درده... دوست ندارم ببینی ،چشمی که گریه کرده... چراغها رو خاموش کن ،سرگرم گریه باشم... میخوام به روم نیارم ، باید ازت جدا شم...
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
هر چند بسوختی به هر باب مرا چون میندهد آب تو پایاب مرا زین بیش مکن به خیره در تاب مرا دریافت مرا غم تو، دریاب مرا
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
بیشرف... از من تا آخرین بهانه ات برای تمرین هر کلمه تنها یک واژه برای چشمان من این صمیمیت های بی دلیل و با دلیل و این کلمات که بیهوده صرف می شوند میان دلتنگی های من لبخند هایم گویی فریب خورده ام مرا به یک واژه میهمان کن یک واژه تنها در چشمان من...
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
سلام روزگار… چه میکنی با نامردی مردمان… من هم … اگر بگذارند … دارم خرده های دلم را… چسب میزنم… راستی این دل … دل می شود ؟
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
تو بدری و خورشید تو را بنده شدهست تا بندهٔ تو شدهست تابنده شدهست زان روی که از شعاع نور رخ تو خورشید منیر و ماه تابنده شدهست
سروش(نگهبان خاندان)
بهم رسیدیم دستمو گرفت دستشو فشردم آروم به سمت کافه رفتیم جلوی در دستم را رها کرد وارد کافه شدیم به اطراف نگاهی کرد با اخم گفت تو برو بالا . به سمتی که رفت نگاه کردم آن طرف چند دختر .... نشسته بودن به بالا رفتم از او خبری نشد انتظارم 1 ساعت شد به تلفنم نگاه کردم نوشته بود : بدونه اینکه به من توجهی کنی برو جایی دیگه تورو خواهم دید به خاطر ظاهر ساده ام بود آن دلقک ها را به من ترجیح داد زمان گذشت اورا فراموش نکردم روزی خبردادن بیمار است و زنده نمی ماند و میخواهد مرا ببیند پیغام دادم بدونه اینکه به من توجهی کنی بمیر در دنیایی دیگر تورا خواهم دید
سروش(نگهبان خاندان)
احساسم را به دار آویختم، منطقم را به گلوله بستم ...
لعنت به هر دو که عمری بازی ام دادند ...
دگر بس است، می خواهم کمی به چشمانم اعتماد کنم ...
سروش(نگهبان خاندان)
ناز میکنی .. ناز میکشم اعتنا نمیکی .. گریه میکنم غصه میخورم .. دست میکشی التماس میکنم .. میخندی انگار منطقی در کار نیست .. چون فقط من عاشقت هستم...
سروش(نگهبان خاندان)
عشق را سيري چند خريديم ولي از هم خورديم ، خورديم ، خورديم تا تمام شديم ! زندگي بي نمك شد دعوا را نمكش كرديم ! و براي هم هر روز آش پختيم ! با يك وجب روغن روش و تا توانستيم پياز داغش را زياد كرديم ! همديگر را آتش زديم تا دلمان سوخت ! حوصله يمان كه سر رفت نشستيمو آب قوره گرفتيم و به فكر پختن حلوايمان ! آه ميدانم ... تا از اين آشپزخانه ي لعنتی بيرون بيائيم از هم سير مي شويم و زندگي به آخرش ميرسد و بايد حسرت بخوريم كاش مهماني مي آمد مي گفت : پنج دقيقه آمده ايم خودتان را ببينيم !
سروش(نگهبان خاندان)
طلب کن خالق خود را بجو مارا مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ مرا با قطره اشکی صدایم کن برای درک آغوشم شروع کن یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من
سروش(نگهبان خاندان)
باران راه خود را برای رسیدن به اقیانوس پیدا خواهد کرد... آینده سبز است نمی توان جلوی دریا را سد بست
سروش(نگهبان خاندان)
احوال
من و دلم خراب است بيا/دنياي حقيقتم سراب است بيا/دلگيرم از اين جماعت
رنگ پذير/ غم دردل ساده بي حساب است بيا"