سروش(نگهبان خاندان)
نسيم دانه را از دوش مورچه انداخت.
مورچه دانه را دوباره بردوشش گذاشت و به خدا گفت:
" گاهي يادم ميرود كه هستي كاش بيشتر نسيم مي وزيد..!"
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
کوه از بالا نشینی رتبه ای پیدا نکرد؛اما جاده با افتادگی از کوه بالا میرود
سروش(نگهبان خاندان)
خنده بر لب میزنم تا کس نداند حال من/ ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت...
سروش(نگهبان خاندان)
بعضیا هر جا برن باعث شادی میشن . بعضیا هم هر وقت برن...!!!
سروش(نگهبان خاندان)
دستهايي كه كمك ميكنند مقدس تر از لبهايي هستند كه دعا ميكنند
سروش(نگهبان خاندان)
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد!
سروش(نگهبان خاندان)
احوال من و دلم خراب است بيا/دنياي حقيقتم سراب است بيا/دلگيرم از اين جماعت رنگ پذير/ غم دردل ساده بي حساب است بيا"
سروش(نگهبان خاندان)
تکه ای از قلب من نزد کسی جا مانده است
بی قراری بذر غربت در دلم افشانده است
باغبان مهربانی ها نمی دانم چرا؟
نو عروس عشق را از باغ رویا خوانده است
برگ برگ دفتر سبز غزل های مرا
شعله های دوزخ دلواپسی سوزانده است
از همان اغاز این ققنوس عاشق بی دلیل
در دل خاکستر تقدیر تنها مانده است
اه گویی کولی پاییز در گوش درخت
نوحه مرگ بهار ارزو را خوانده است
سروش(نگهبان خاندان)
اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد به توگفتمو دلت از قصه ی من با خبر شد
سروش(نگهبان خاندان)
می گویی : دوستت دارم
قلبم میریزد ,
تکه های پازل را با هم اززمین بر میداریم ,
پازل را با هم از اول می چینیم
تکه گم شده اش تو بودی
سروش(نگهبان خاندان)
قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست. چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی! که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری…
سروش(نگهبان خاندان)
کـاش ز اعـماق وجـودم هـمه ایـن جـمله بـگویم
هـمه تـن چـشم شـدم،خــیره بــه دنــبال تــو گـشتم...
سروش(نگهبان خاندان)
تو می گفتی نمی شکنم.... اما شکستن آسان بود سنگ نمی خواست! گم کردن دستانت ندیدن انتظار چشمانت و خاطره شدن گرمای بوسه هایت کافی بود برای شکستن برای تمام شدن
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
نقاشی اش خوب نبود اما راهش را خوب کشید و .... رفت
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
. وقتی از دست دادن عادت میشه...دیگه به دست اوردن هم آرزو نمیشه....