سروش(نگهبان خاندان)
دلکش:
بردی از یادم ، دادی بر بادم ، با یادت شادم
ویگن:
دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم
دلکش:
دل به تو دادم ، فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم نخند
ویگن:
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آنهمه پیمان ، که از آن لب خندان
بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن
دلکش:
کی آیی به برم ، ای شمع سحرم
در بزمم نفسی ، بنشین تاج سرم ، تا از جان گذرم
ویگن:
پا به سرم نه ، جان به تنم ده
چون به سر آمد ، عمر بی ثمرم
نشسته بر دل غبار غم ، زآنکه من در دیار غم
گشته ام غمگسار غم
امید اهل وفا تویی ، رفته راه خطا تویی
آفت جان ما تویی
هر دو:
بردی از یادم ، دادی بر بادم ، با یادت شادم
دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم
دل به تو دادم ، فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
سروش(نگهبان خاندان)
تحقیرتـــــــــــــ همــ کنمــ کافی نیستـــــــ تفریقتـــــــــ میکنمــ از تمامــ زندگی امــ
سروش(نگهبان خاندان)
گاهـــــــــــــــــــــــــــی..... گاهـــــــــــی باید بارید... آنقدر که خودت هم غرق شوی...! گاهـــــــــــی باید رفت... آنقدر که خودت را هم گم کنی...!
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
ب کدامین جرم حکم صبر برای من صادرشد؟!جرم من عشق بود؟!
سروش(نگهبان خاندان)
در خانهای که بوی تو افتاده از قلم/ مثل گذشتهها به خودم سر نمیزنم/ «مثل گذشتهها»! تو گذشتی و «هیچکس»٠٠/در حول و حوش من همه شب میزند قدم/من با «تو نیستی» چقَدر زندگی کنم٠٠/در این دقیقههای تلنبار روی هم/زل میزنم به عقربهها آن «کدام وقت»/روی کدام ثانیه پس میخورد رقم/او در کجای این چه زمان راه میرود؟/من در کجای این چه زمان ایستادهام؟/«هرگز نیامدی» که از اینجا نمیرود/ماندم که «شاید آمدنت» بود بیشوکم٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
ممكن است کسی كه دائم سؤال مي پرسد ابله به نظر برسد؛ ولي كسي كه هرگز سؤال نمي پرسد در تمام عمر ابله باقي مي ماند
سروش(نگهبان خاندان)
عاشقی مقدور هر عیاش نیست، غم کشیدن کار هر نقاش نیست
سروش(نگهبان خاندان)
ميشه مثل يه قطره اشك بعضيا رو از چشمت بندازي .... ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشكي رو بگيري كه با رفتن بعضيا از چشمت جاري ميشه
سروش(نگهبان خاندان)
هر کس بد ما به خلق گوید ما چهره دل نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هردو دروغ گفته باشیم
سروش(نگهبان خاندان)
یه وقتایی لازمه یکی کنارت باشه کاری نکنه و حرفی نزنه ها, فقط باشه.
سروش(نگهبان خاندان)
رفته ای اماخدایمان هست بگذار هرگز پس از ما کسی از آنچه از تو بر ما گذشت چیزی نداند. با رفتنت عاشق شدم و با بودنت جسمی کرخت بیش نبودم به خیال خودت از خویشتنم کردی دور غافل از آنکه من ازتوبه تو نزدیکترم چنان چون روحی که در پایان سفر خود را به هجوم ناباوری های زمان سپرده بود تا به امروز که جز وامانده های احساسات به یغما برده اش چیزی ندارد و من مانده ام در میان مردمانی که دوستتشان نمی دارم و لحظه به لحظه احساس ترحم نسبت به شان در من جوانه می زند از آن رو که مردگانی بیش نمی دانمشان که چشمان بسته شان را حریصانه به اشتیاق رسیدن به منافع شان باز نگاه داشته اند و همان آنانند که به وقاحت چون انگشتانی به سویم نشانه می روند و مرا متهم به کشتن نفس خویش می سازند که تو را به باور نشسته ام. بی خبرتر از آنند که بدانند زجری لذت بخش در تمامی بند های تنم زاده شده ست که مرا مسخ وجود ناوجودم می کند ومن در تهی گاه هستی فرو می شوم و در هم لولیدن دو روح را احساس می کنم و می بینم که به آرامشی ابدی دست می یابم آری به عشقت زنده می شوم که عشق نفس بخشد و در آن نفس نباشد آری بگذار هرگز کسی نداند که هزاران خواهش زند
سروش(نگهبان خاندان)
برگرد بي تو اين عشق غريب است ، عزیزم! برگرد اين همه فاصله آيد به چه کارم؟ برگرد آسمان خسته تر از من ، وَ من از رفتن تو پُرم از ابر ، که همواره ببارم ، برگرد سهمم از شعر ، فقط گريه شده ، ماه ِ غزل ! ها . . . دگر خاطره از خنده ندارم ، برگرد صبر باراني من را که خزان دزديده ست قدر اين پنجره من تاب نيارم ، برگرد تا کجا شعله به دفتر بنگارم؟ برگرد بي تو اينجا قفسي تنگ تر از خاطره هاست من ِ ققنوس صفت سوختم از تنهايي بی تو این عشق غریب است عزیزم! برگرد
سروش(نگهبان خاندان)
بگذر از نی من حکایت میکنم ،از جدایی ها شکایت میکنم ،نی کجا این نکته ها آموخته ،نی کجا داند نیستان سوخته،بشنو از من بهترین راوی منم،راست خواهی هم نی و هم نی زنم ،نشنو از نی نی حصیری بیش نیست ، بشنو از دل دل حریم دلبریست ،نی چو سوزد خاک و خاکستر شود،دل چو سوزد خانه دلبرشود
سروش(نگهبان خاندان)
اگر شب هنگام , کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن، شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی