سروش(نگهبان خاندان)
آدمها آنقدر زود عوض می شوند ... آنقدر زود..که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی ... و ببینی...چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است ...
سروش(نگهبان خاندان)
چه سریست میان تو و باران که هرگاه گل یادت در وجودم می شکفد باران می گیرد پس تکلیف من چیست ؟ که تمام لحظه هایم بارانیست . . .
سروش(نگهبان خاندان)
ای عابر ره گم کرده که از شهر کوچک بارانی من میگذری اگر به شهر آفتابی او رسیدی به او بگو آفتابت جاودان باد اما بدان من تا همیشه در این شهر بارانی به انتظارت نشسته ام وتا نیایی قطره قطره شعر می ریزم ذره ذره عشق می بافم اندک اندک عمر می بازم تا بیایی .......
سروش(نگهبان خاندان)
به درختان جنگل گفتند شما با این عظمت چرا از تکه آهنی بنام تبر میرنجید؟ گفتند رنجش ما ار تبر نیست،از دسته آن است که از جنس خود ماست..
سروش(نگهبان خاندان)
مرا دوست داشته باش، امــــــا؛ تجربه ام نکن . . . برای آموختن، ابزار مناسبی نیســـــتم.
سروش(نگهبان خاندان)
تا حالا دقت کردین هر کس از شما آروم تر رانندگی میکنه احمقه و هر کس سریع تر میرونه دیوونه است؟
سروش(نگهبان خاندان)
دلم تنگ است... چشمهایم ، آبستن آب است... و اشک سکوتم را بیدار می کند... سکوت ، گویاترین واژه هاست... . . . دیدی... دیدی... چگونه تو را در شهر دلتنگی گم کرده ام...؟ بی تو ... چه کنم...؟؟
سروش(نگهبان خاندان)
اندازه یه سر کبریت دلم برایت تنگ شده .کوچیکه اما دنیایی رو به اتیش میکشه......
سروش(نگهبان خاندان)
وقتـی می گویـ ــم دیگـ ــر سراغــ ــم نیــ ـا ... فکــ ــر نکــن که فراموش ـت کــردم یــا دیگـ ــر دوستـــــ ـــــت نـ ـدارم… نــــــ ـــــه… مـ ـن فقـ ـط فهمیــ ـدم وقتــی دلـ ـت با مـ ـن نیــ ـســت ... بـ ـودنـ ـت مشکــ ـلی را حـ ــل نمـی کنـ ـد…
سروش(نگهبان خاندان)
دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم...
شيشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترين تلنگري ميشكند
دلم مي خواهد فرياد بزنم ولي واژه اي نمي يابم كه عمق دردم را در فرياد منعكس كند
فريادي در اوج سكوت كه هميشه براي خودم سر داده ام....
دلم به درد مي ايد وقتي سر نوشت را به نظاره مي نشينم..
كاش مي شد پرواز كنم..
پروازي بي انتهاتا رسيدن به ابديت..
كاش مي شد..
در ميان هجوم بي رحمانه درد، خودم را پيدا كنم
نفرين به بودن وقتي با درد همراه است
بغض كهنه اي گلويم را ميفشارد
به گوشه اي پناه ميبرم
كاش اين بار هم كسي اشكهايــم را نبيند
سروش(نگهبان خاندان)
بـرای شـــــاعـر بـــــودَن ... و نـوشــ ـتـن ... نـیـــازے بـه بـهــ ــانـه نـــدارَم.. کـافـیـــ ـــسـت نـبـــ ــاشــــے
سروش(نگهبان خاندان)
تقصیر هیچکس دیگه نیست قصه ی ما تموم شده
حیف همه خاطره هام به پای کی حروم شده
سروش(نگهبان خاندان)
اگر كسي سراغ مرا گرفت بگوييد رفته است باران ها را تماشا كند واگر اصرار كرد بگوييد به ديدن طوفان ها رفته است و اگر باز هم سماجت كرد. . بگوييد رفته است تا ديگر باز نگردد.
سروش(نگهبان خاندان)
اينجا جاييست كه.... عشقبازي نميكنند باهم..... با هم با عشق بازي ميكنند.....!!!
سروش(نگهبان خاندان)
خدایا با توأم نقاش ِ اولين قطرهي باران... رويش برگ... لحظهي مه آلودهي كوه... آيا اولين لحظه رويش عشق را تصويري هست؟