سروش(نگهبان خاندان)
دلم گرفته ازین خانه، همنشینی کو/که تا دو اسبه گریزیم، سرزمینی کو؟/ملول وخسته شدم زین هیاهوی بی جا/صدای گرم پُرازشوردلنشینی کو؟/ زمن که خسته شدم زین همه دروغ وریا/بگو به زهد فروشان که درد دینی کو؟/گرفته اشک دو چشمم، نشسته غم به دلم/صفای دامن پُرمهرنازنینی کو٠٠؟؟
سروش(نگهبان خاندان)
ميتــرســم … کسـي بــوي تنـت را بگيــرد نغمــه دلـت را بشنــود و تو خــو بگيــري به مـــآنـدنـش !!! چـه احســاس خـط خطــي و مبـهـم يسـت ! ايــن عــاشقــانـه هــاي حســود مــن …
سروش(نگهبان خاندان)
بـــرگ پـــاییــزی راهـی نـدارد جـــز سُــــــــقوط…. وقـتی می دانـد درختـــــــــــ… عِشــقِ بَـــرگ تـــــازه ای را در دِل دارد…..!
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
هــــیچ نــبـود ! آدمش کردم ... با تعریفـــــهای من شـخـصـیـت پیدا کرد ! غــــــرورش را مــدیــون مـــن اســـــــت... زیـــاد مــغــرور شــد ، زیـاد از خوبیـــــهای نــداشــتــه اش بــرایــش گــفــتــم ... بــــــاور کـــــــرد و... مــرا کــوچکـــ دیـد و رفــــتـــــ..... 3
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
لیاقت مےخواهد بودن در شعر های دخترے کـﮧ با تمام عشقش نبودنت را اشک می ریزد ... تعجب نکـטּ! در بی لیاقتے تو شکے نیست ... اینجا دلیل بودنت میان بغض هایم ، خریت خودم است نـــﮧ لیاقت تو... !
سروش(نگهبان خاندان)
گاهی ، کـمالِ بلـوغ زمانی ست.. که کسی شـما را می آزارد ، و شما به جـایِ مقـابله به مثل ! می کوشید.. شرایــطِ او را درک کنـید... !!!
سروش(نگهبان خاندان)
به خاطربی خوابی هایم پریشانی هایم و این همه رنجی که میکشم خودم را سرزنش میکنم که ای کاش ، آخرین روز نگاهت نمیکردم
سروش(نگهبان خاندان)
آن یار که چون پیچک، پیوند به ما بسته
بر شاخه ی ارزانم، صد بند بلا بسته
زین بند گریزانم، هر چند که می دانم
گر پای مرا بسته، از راه وفا بسته
دریای روان بودم، یخ بستم و افسردم
دمسردی ی ِ او ما را، این گونه چرا بسته،
سنگین نفسم ازغم، در سینه فرومانده
از سُرب مگر باری، بر دوش هوا بسته
فریاد شبانگاهم، در ژرفی ی ِ شب گم شد
یا مرغ فغان مرده یا گوش خدا بسته
شاید که کند روشن، شب های مرا آن کو
قندیل ثریا را، بر طاق فضا بسته
پیراهن بختم را، ترسم نتواند دوخت
خورشید که صد سوزن، بر سر ز طلا بسته
چون عطر نهان ماندم، در غنچه ی نشکفته
رخ از همه سو پنهان، در از همه جا بسته
سیمین به خدا بندی، کان یار به پایم زد
گیرم ز وفا بسته، دانم به خطا بسته
سروش(نگهبان خاندان)
به آنكه حتا دشنه اش را عاشقم چون دوستت می دارم حتا آفتاب هم كه بر پوستت بگذرد من می سوزم پاييز از حوالی حوصلهات كه بگذرد من زرد می شوم روسری زردت كه از كوچه عبور میكند عاشق می شوم و تا كفش های رفتنت جفت می شوند غريب میمانم و تنها وقتی گريه ای گمان نمی برم در تو من سبز میمانم كه نيلوفرانه دوستت می دارم نه مانندهی مردماني كه دوست داشتن را به عادتی كه ارث بردهاند با طعم غريزه نشخوار مي كنند من درست مثل خودم هنوز و هميشه دوستت مي دارم
سروش(نگهبان خاندان)
چــه حقيــر و كوچک اســت آن کســی كــه بــه خود مغــرور است...!!! چــرا كـــه نمی دانــد بعــد از بــازی شطرنــج، شــــاه و سـربــاز هـمــه در يک جعبــه قــــرار می گيرنـــد...
سروش(نگهبان خاندان)
گفته باشم…!!! سیریش ترین موجود غیر زنده دنیا؛ “بغضه” …
سروش(نگهبان خاندان)
برای غریب بودن همیشه زمان هست آسمان را نگاه کن... وسعت پهناوری که فراموش میشود گاهی اما... بی دریغ می بخشاید این روزها را خواهم بخشید و نگاه بی آسمان تمام آدمک ها را
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
دستــهایمــــ را بـــرای تـــو می نویســــم بـــرای تـــو ! کـــه در تیــــر راســــ نگاهتــــ نیســتمــــ بـــــرای تـــــو ! کـــه چشمانتــــ افقــــ را رجـــ می زنـــد مــــرا مــــی خوانـــــی ؟