سروش(نگهبان خاندان)
دلم برای صدایی تنگ است...... که دارد کلمه کلمه ی عشق را ....... از مجرای گوشهایم.......... به رگهایم تزریق میکند .......... و من .............. تمام استخوان های احساسم............ از حجم نبودش درد میکند .............. کاش او ........... مثل من ............... به بودنش و عشقش............... معتاد نشود......
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
بشنو این نی چون شکایت میکند از جداییها حکایت میکند کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
لبخندای منو که ببینی دلت اَز دُنیا سیاه میشه! نه اینکه بَد بخندما ! نه ! خیلی هم حال میکنی با خنده هام ! فقط... ولش کن ! لیمو شیرین که خوردی ؟
سروش(نگهبان خاندان)
یادت هست انحنای لب آدم برفی به لطف انگشت کودکی هایمان همیشه رو به بالا بود...؟!!! کاش آدم برفی های زنده روزگار مانند آدم برفی های بچگی های ما بودند...
سروش(نگهبان خاندان)
به این پندار پی برده بودم گه جدایی که قانون است
ولی بعد از رفتن تو فهمیدم
مسبب این جدایی فقط و فقط شخصیت هوسباز توست
روزی که آمدی ..
عطشوارانه مرا به معنای ارزش آب صدا کردی..
و امروز سیراب سیراب جویای سرابی هستی
که طعم آن دوری و نیرنگ و فریب است
ترا با عشق های هر روز تازه ات تنها خواهم گذاشت....
سروش(نگهبان خاندان)
خفته در من دیگری، آن دیگری را می شناس چون ترنجم بشکن آنگه آن پری را می شناس من پری هستم به افسون در ترنجم بسته اند تا رَها سازی مرا، افسونگری را می شناس سوی سامانم بیا، با خود دل و جان را بیار کاروانی مرد باش و رهبری را می شناس هفت کفش آهنین و هفت سال آوارگی... این من و فرمان من، فرمانبری را می شناس نه، پری گفتم، غلط گفتم، زنی سوداییم در من آفته، سوداپروری را می شناس یک زنم کز سادگی آسان به دام افتاده ام خوش خیالی را نگر، خوش باروی را می شناس آفتابم، بی تفاوت تن به هر سو می کشم بی دریغی رپا ببین، روشنگری را می شناس دیده بگشا، معنی ی ِ سیمین بری را می شناس
سروش(نگهبان خاندان)
با تو بودن زيباست مثل آواز قناري تو بهار با تو بودن از تو گفتن زيباست مثل آواز قشنگ جويبار با تو بودن از تو گفتن زيباست مثل نيلوفر آبي در آب مثل اشكهاي لطيف شبنم روي گونه هاي زنبقهاي خواب
سروش(نگهبان خاندان)
تــــا کـــه از ديــــوان هستی درس عشق آموختيم سبنــــه را چون لالـــه از داغ محبت ســــوختــيم عنــــدليب هـــر چمـــن بـــوديم از غــوغـای زاغ عــــزلت عنقـــا گـــزيديـــم از نــــوا لب دوختيــم روزگــــاری گـــر چه بازار تملـــــق گـرم بــــود مـــا بهـــر نا کس متــاع آبـــــرو نفـــــــروختيـــم عاقبت از تنگنـــــای خـــاک ســر بر مـــی کشــد گنج اسراری کــــه در کــــان ضميـــر انــدوختيم نـــام ما از دفتــــر گيتـــی فـــدايی محــــو نيسـت تا كه از ديــــــوان هستی درس عشق آمـوختيـم
سروش(نگهبان خاندان)
دنیا را در ۸۰ روز دور زده اند … ما که دیگر جای خود داریم !!!
سروش(نگهبان خاندان)
ساکت نیستم ؛
لبهایم هم نسوخته است …
فقط تمام من تاول زده از آشی که نخورده ام !
سروش(نگهبان خاندان)
حکایت عجیبیست رفتار ما خداوند می بیند و می پوشاند مردم نمی بینند و فریاد می زنند . . .
سروش(نگهبان خاندان)
رسیــده ام بــه حــس بــرگی که میدانــد باد از هـر طرف که بیــاید
سرانجــامش افتـــادن اســـت ... !
سروش(نگهبان خاندان)
سلامتیه همه اونایی که انقـدر خستن،که نه میتونن خیانت کنن و نه حوصله دارن دوبـاره عاشق بشن!!
سروش(نگهبان خاندان)
نگات چرا چشمی ، به من نمیدوزه آی .. چرا برای دلم ، دلت نمیسوزه
سروش(نگهبان خاندان)
کـــــلافه کــه بـاشـــی . . . دلتنگ کسی هستی که نیست حوصله کسی را نداری که هست