سروش(نگهبان خاندان)
شجاعت مـے خواهد وفادار احساسـے باشـے کــ ِ میدانـے شکست مـے دهد روزے نفس ـهاے دلت را...
سروش(نگهبان خاندان)
من تمـــــام شــــــــعرهایم را در وصــــــــف نیامدنت ســـــــــــــروده ام ! و اگر یــــــــــک روز ناگهـــــــــــان ناباورنه ســــــــر برسی دســـــــــت خالی ,حیرت زده از شاعر بودن استعفا خواهم داد! نقــــــاش میشوم تا ابدیت نقش پرواز را بر میله های تمام قفس های دنیـــــــا خواهـــــــم کشید...
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
زیر باران با یاد تو میروم ، به دنبال جای پای تو تو را می پرستم من شبانه ، برای لحظه های شادمانه برای با تو بودن صادقانه ، می آیم من به پیشت عاشقانه به تو دل بستم من شاعرانه ، اما افسوس از درک زمانه چه زیباست راز زمانه ، اگر زندگی باشد یک ترانه
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
چه سنگین گذشت عصر بارانی ام گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود تا حرفهایم در بستری از بغض بخوابند
سروش(نگهبان خاندان)
زندگی بی امید همنفس مرگ است پس هرگاه امید کسی شدی،ناامیدش نکن
سروش(نگهبان خاندان)
باران ببار و بگو که
تـکـرار غـریـبـانـه روزهـایـت چـگـونـه می گذرد؟؟
شاید صدای غربتت را باد به گوش آسمان برساند ...
سروش(نگهبان خاندان)
رويايت را تنگاتنگ رويايم بخوابان
به عشــــق بگــــــــو ديگر هيچ كســـــي جز تـــــــو
نميتواند در رويايـم بگنجد
ما بر فراز رودخانههاي زمان پرواز ميكنيم
و هيچ كسي جز تو از ميان تاريكيها با من سفر نخواهد كرد
هيچ كسي جز تو
كه هميشه سبــــزي، هميشه خورشيـــــدي، هميشه ماهــــــــي
حالا كه دستانت مشت خود را باز كردهاند
بگذار معني لطيفشان به زمين چكد
و من، به دنبال اشكي كه از تو فرو ميچكد
سفــــــر ميكنم
اشكـــــــي كه مرا
تمام مرا به يغمـــــــــــــا برد
سروش(نگهبان خاندان)
چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم و به عبورشان میخندیم . چه آسان لحظه ها را بکام هم تلخ میکنیم و چه ارزان میفروشیم لذت با هم بودن را چه زود دیر میشود و نمیدانیم که فردا می آید و شاید ما نباشیم .
سروش(نگهبان خاندان)
دلم تنگ است.. پرواز میخواـهم؛ تا كجایش را نمیدانم؟ از زمین بیزارم...
سروش(نگهبان خاندان)
گاهی باید پشت حصارِ حسرت در خاطرات ... زمانی که دستهای دلمان را گره کورِ عشق زدیم ... و با تیغ وداع گسلاندیم، غرق شویم... باید پشت پرچین تنهایی نشست و غبار دل را با اشک شست ...
سروش(نگهبان خاندان)
قطار، راهت را بگیر و برو... نه کوه توان ریزش دارد، نه ریزعلی پیراهن اضافه... روزگار، روزگار دیگریست...
سروش(نگهبان خاندان)
آرامشي كه اكنون دارم مديون انتظاريست كه ديگر از كسي ندارم!!
سروش(نگهبان خاندان)
من اگه این « بچه های مردم » رو پیدا کنم خفش میکنم !!! تمام عمر سرکوفتشو به ما زدن
سروش(نگهبان خاندان)
دیدی ای حافظ که کنعان دلم بی ماه شد عاقبت با عشق و غم کوه امیدم آب شد گفته بودی یوسف گم گشته باز آید ولی یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد . . .