سروش(نگهبان خاندان)
سفرت به سلامت مسافر خسته ی من تومی روی اما من دیده می دوزم به راهی که رفته ای و نگاهم را نمی گیرم تا تو آیی باور نکن اگر روزی از لابه لای حرفهای این آدمیان بی عاطفه ، بی وفایی مرا شنیدی باور نکن اگر روزی آمدی و در خانه ام بسته بود ، باور نکن اگر گیسوی مرا جز تو کس دیگری بافته بود ، باور نکن لبخند ساده ی مرا بدون تو کار من نیست دل بستن و دل کندن ، عاشق شدن و فراموش کردن ، سفرت به سلامت مسافر خسته ی من ، الهی کوچه های تنگ غربت نصیب من شود و قصر رویاها نصیب تو الهی وزش باد ظلمت در کوی من باشد و نسیم عاشقانه در کوی تو الهی اگر می شکند شیشه ی عمر من باشد و وجود تو همیشگی سفرت به سلامت مسافر خسته ی من اگر رفتی هرگز نگو یار من در کوچه ای ویرانه بود بگو یار من از عشق من بی خانه بود هرگز نگو یار من دیوانه بود بگو یار من از آرزوی دیدنم هر شب زمین را شسته بود
سروش(نگهبان خاندان)
بچه که بودیم دخترا عاشق عروسکا بودن و پسرا عاشق مردای قوی....نمیدونم چی شد بزرگ که شدیم پسرا عاشق عروسکا شدن و دختراعاشق مردای قوی
سروش(نگهبان خاندان)
فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست دوست داشتن امری لحظه ایست ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است
سروش(نگهبان خاندان)
همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفششان نیست .
سروش(نگهبان خاندان)
زندگی یعنی بخند هرچندغمگینی ببخش هرچندمسکینی،فراموش کن هرچند دلگیری اینگونه بودن زیباست،هرچند آسان نیست
سروش(نگهبان خاندان)
تنها بعضی آدمها باران را احساس میکنن...بقیه فقط خیس میشون
سروش(نگهبان خاندان)
آرزوی خیلــــــــی ها بودم اما اسیر قدرنشناسی یک نفر شدم به سلامتي قرباني هاي اعتماد.
سروش(نگهبان خاندان)
باران نم نم می بارد
و من همچنان در فراق محبوب
کوچه های بی انتها را می پیمایم ...
ببار باران تا من نشانی از یار بیابم
ببار باران... ببار ..
سروش(نگهبان خاندان)
از ما که گذشت
ولی به دیگری موقتی بودنت را گوشزد کن
تا از همان اول فکری به حال جای خالیت کند....
سروش(نگهبان خاندان)
من گاهي شبها با ماه تنها، همنوا ميشوم و ترانههاي مهتاب را براي بركههاي خفته ميخوانم، شنا ميكنم و تا عمق درياها سفر ميكنم . من گاه مثل مرغ شب ميخوانم و تو مرا ميشنوي. نغمهاي را كه بس آشناست نه دور است و نه نزديك. من گاهي مثل باران ميبارم و در زمين فرو ميروم و با عطر خاك ميآميزم و آن گاه بذري را كه در نهانگاه خود دارم در آغوش مهر ميفشارم. ومن همیشه به یادت خواهم بارید.... تا بدانی عشق را پایانی نیست...
سروش(نگهبان خاندان)
باران می بارد .... و امـــــــــــــشب باران تمام غصه هایش را بر دلم می کوبد.. باران می بارد.....و دلم پر از درد ای کاش میشد ....زیر باران جان داد...به بهترین فرشته ی خداوند.... هیچکس حرف های امشبم را حس نمی کند.......... باید باران بیاید ..وغم مرا داشته باشی . تا بفهمی مرا.باید بغض داشته باشی.تا بفهمی باران را
سروش(نگهبان خاندان)
فصل عوض میشود
جای آلو را
خرمالو میگیرد
جای دلتنگی را
دلتنگی
سروش(نگهبان خاندان)
به اندازه ی باورهای هر کسی ،با او حرف بزن ... بیشتر که بگویی تو را احمق فرض خواهد کرد ! به همین سادگی...!!
سروش(نگهبان خاندان)
آنقدر هی به خدا سپردمت
که .....
برداشت تورا با خودش برد