سروش(نگهبان خاندان)
هيچکس نفهميد که " زليخا " مرد بود !
" مردانگي " ميخواهد ؛
ماندن پايِ ،
عشقي که تو را پس ميزند ... !!!
سروش(نگهبان خاندان)
روزی که سرد بود ــ چه سرمایی! انگار داشت چشم تو یخ می بست ــ از پشت عینک آینه ی چشمت افتاد روی برف ولی نشکست روزی که تلخ بود، ویک لیوان چایی کنار پنجره می چسبید آنسوی پنجره تو که می رفتی، اینسو، منی که رفتی و رفت از دست . . . یک سو کسی نبود که می آمد آنسو کسی نبود ... چه سرمایی !!... یک سو هم آنچه بود به سردی داشت در تکه های آینه یخ می بست
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
نظر جالب یک ریاضیدان درباره زن و مرد روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند. جواب داد:.... اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1 اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10.... اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100 اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000 ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
در این شبــهای بـــارانی غــــــم انگیز است تنـــــــهایــــــی بـــــــه امـــــــید نگـــــــاهی تلــخ ، که می آیـــــی به احســــاست قســــــم یــــک شب دلم می میرد از حسرت .........و من اهسته میگویم : تــــــو هــــــــم دیـــــگر نمی آیی .....
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
همیشه نمی توان زد به بیخیالی و گفت: تنها آمده ام …. تنها می روم ! یه وقتایی حتی برای ساعتی یا دقیقه ای کم می آوری دل وامانده ات یک نفر را می خواهد ! اه لعنتی دوست داشتنی…نه میتونی بگذری… نه میتونی… .
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
نمــــی دانـم کــــجاست و... چگــــــــــونه مــــــــی گــــذرد!! چـــــند وقتیست از "حالـــم" بـــی خـبــــــرم !
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
وقتی که تو بارانی میشوی در آسمان چشمانت غرق میشوم و فراموش میکنم که هوا پاییزی است. برخیز تا پنجرهها را به روی خزان ببندیم، بیم دارم خزان خاطراتمان را غارت کند. باغچه از حجم علفهای هرز سکوت انباشته شده. از خلوت کوچه دلم میگیرد و هنوز در انتظار بارانی شدن چشمانت هستم. هر چند که میدانم بارانی شدن، دل آسمانی میخواهد.
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
تـمـام مـعـلوم هـا و مجـهـول هایـم را بـه زحمـت کـنـار هـم مـی چـیـنم فـرمـول وار ؛ مـرتـب و بـی نـقـص … و تــو بـا یـک اشـاره هـمـه چـیـز را در هـم می ریــزی …
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
. عشــــقتـــــــ ـــ شوخــــی زیباییـــــــــ ـ بود که با قلــــــب من کردی زیبــا بـــــود …امّا…شوخیـ ــــــــ بــــود حالا . . . تو بی تقصیریـــــــ ! خدای تو هم بی تقصیر است تمام این تنهایی تاوان اشتباه خود من است .
سروش(نگهبان خاندان)
آدم هــا بـرای هــم سنگ تمــام مـی گذارنــد، امــا نـه وقتــی کــه در میانشــان هســتی، نــــــــه… آنجــا کــه در میــان خـاک خوابیــدی، "سنـــگِ تمــام" را می گذارنـد و مــی رونــد !!!
سروش(نگهبان خاندان)
مست مستم ساقیا دستم بگیر تا نیفتادم ز پا دستم بگیر بر در میخانه با زنجیر عشق بسته ای پای مرا دستم بگیر دردمندم عاشقم افسرده ام ای به دردم آشنا دستم بگیر اوفتادم سخت در گرداب عشق این دم آخر بیا دستم بگیر من که بر این سینه چون آینه می زنم سنگ تو را دستم بگیر
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
گردی نبرد ز بوسه از افسر ما گر بوسه به نام خود زنی بر سر ما تازان خودی مگرد گرد در ما یا چاکر خویش باش یا چاکر ما
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
ای کبک شکار نیست جز باز ترا بر اوج فلک باشد پرواز ترا زان مینتوان شناختن راز ترا در پرده کسی نیست هم آواز ترا