سروش(نگهبان خاندان)
آزمودم زندگی دشت غم است شادیش اندوه و عیشش با غم است عمر کوته، آرزوها دراز کارها بسیار و فرصتها کم است
سروش(نگهبان خاندان)
من ترا دوست دارم ،همه زندگی ام و همه روزها و شبهای زندگی ام بر این دوستی شهادت می دهند،شاهد بوده اند و شاهد هستند. آزادی تو مذهب من است ، خوشبختی تو عشق من است ،آینده تو تنها آرزوی من است. اگر تنها ترین تنها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین ها بی ثمر است.اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان، هول و کینه بر سرم ببارد، تو مهربان و جاودان آسیب نا پذیر من هستی.ای پناهگاه ابدی! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
گویی که نسیم داغ دوزخ پیچیده میان گیسوانم چون قطره ای از طلای سوزان عشق تو چکید بر لبانم
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
دستانت را دراز کردی چون جریان های بی سرانجام لبهایت با سلام بوسه ویران گشتند روی لبهام
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
می زد ، می زد درون دریا از دلهرهٔ فرو کشیدن امواج ، امواج ناشکیبا در طغیان ، به هم رسیدن
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
از تو تا من سکوت و حیرت از من تا تو نگاه و تردید ما را می خواند مرغی از دور می خواند به باغ سبز خورشید
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
چشمان تو رنگ آب بودند آن دم که تو را در آب دیدم در غربت آن جهان بی شکل گویی که تو را به خواب دیدم
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
شایــــــــــد درد مـــــــــــــــن... دلـــــــــــــــــــــــیل خــــــــــــــــــــندهـــ ی کسـی شـود اما................ خـــــــــــــــــنده ی مـن... هـرگـــــــــــــــز نبـایـد باعثـــ درد کسـی شـود
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
بــــاران کـه می بـــارد یکـــ سـاعتـــ بـــــعد خـورشیـد مـی تـابد و اثـر بـارانــ پـایـانــ مـی یـابـد و ایـن استـــ قصـه ی فـرامــوشـی مـا آدم هـا
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
چـ آرامشی دارد این روزها چقدر دوستـ دارم... این آرامش محض را خدآیا می ترسم! دل من بـ آرام بودن عادتـ ندارد! چـ طوفانی در راه استـ
سروش(نگهبان خاندان)
و زیر باران قدم میزدم، دریغ از یک قره خیس شدن، به خودم آمدم، پنداشتم،که چتر یاد تو بر سر من بود، بگذار از تو خیس شوم،
سروش(نگهبان خاندان)
این روزها دلم تنگ نبودنهایت است چقدر این دیوار فاصله بیرحم است روزها در پی تو به هر سو مینگرم چیزی تا امدنت نمانده میدانم............
سروش(نگهبان خاندان)
خاطره می بافم دلم آب می شود برای بوسه ای که از لبانت چیدم اشک هایم سرازیر می شود و رنگ های خاطره ام را در هم می پیچد تنها تصویر محوی از تو باقی می ماند و دل زخمی من
سروش(نگهبان خاندان)
دلم گرفته است دیگر خیال های بد از مترسک کوچک ذهن من نمی ترسند زندگی،تلخ و غمگین جاری است چه کنم ثانیه ها بی تو نمی گذرند...
سروش(نگهبان خاندان)
در زلالی چشمانت تصویر گمگشته خویش را باز جستم و آغازی دیگر یافتم حضورت سکون زمان بود و لبانت گریز ناپذیری آب در صحرای عطش! خیالت اما اینک تجربه تحملیست که از توان آسمان بیرون است! .... سکوت ناگزیرم را خواهی بخشید. می دانم!