یـ ـک آدمـ ـ
زخمـی همچـون ؛ بعـدِ هم آغوشـی بـا فاحشـه هـای شهـرم . !
یـ ـک آدمـ ـ
بر روی دل ِ زمین که قدم میگذاری سنگ می شود ؛ سنگینی میکنی برایَ ش ؛ هیچ دلی جز من تشنه قدم هایت نیست . !
یـ ـک آدمـ ـ
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی/ هر لحظه به دام دگری پــا بستی/ گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم/ آیا تو چنان که می نمایی هستی /// خیام
یـ ـک آدمـ ـ
برای امتحان جاذبه / من سیب خوبی نیستم که هی از چشمانت می اندازی
یـ ـک آدمـ ـ
من گمان می كردم / دوستی همچون سروی سرسبز / چارفصلش همه آراستگی ست / من چه می دانستم / هیبت باد زمستانی هست / من چه می دانستم / سبزه می پژمرد از بی آبی / سبزه یخ می زند از سردی دی / من چه می دانستم / دل هر كس دل نیست
یـ ـک آدمـ ـ
لوکیشن / نوک قله داری داد میزنی و اینو میخونی /// ابلیس منم ایل و تبارم سیب است / باغ که تو باشی هر چه بکارم سیب است / ابلیس منم دور دهانم خونی است / شریان به دهان گرفتنم قانونی است // اذر
یـ ـک آدمـ ـ
من که آدم نمی شوم / می روم تا وقت حوا ها را بیشتر از این نگیرم
یـ ـک آدمـ ـ
چند نخ معکوس / تا مرگ همین پاکت ها