♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعر را برای سرگرم کردن و خوشحال کردن من به من دادند و من باید امانتشان را به آنها باز گردانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه چیز را می فروشم برای خرید چند کاغذ تا با آن پرواز کنم تا فراسوی غمها تا فراسوی آرزوها
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستانــ ـم از خشکی میسوزد ، از آن هزاران قطـ ـــره زلال تنها دو قطره مانده آن هم به روی گونه های رنگ باخته من
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو به رؤیا هایت فکر کن من به تمام تو می اندیشم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انار نیستم که برسم به دستهای تو، برگم… پر از اضطراب افتادن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می آیی؟؟؟ کوک میکنم چشمانم را روی آمدنت! نمی آیی... من برای همیشه خواب میمانم..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلت تنگ یک نفر که باشد تمام تلاشت را هم بکنی تا خوش بگذرد، و لحظه ای فراموشش کنی فایده ندارد! تو دلت تنگ است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از این مردم بی فردا می ترسم می خواهند با رویاهایمان چه کنند ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نبودن ها که نبودند! اما خاموش شدنت هم یک حادثه نبود یک ویرانگر بود این چنین نابود کرد تمام هستم را ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز با آرزو هایم و فردا با امید هایش گذشته ام را از انتظار های کهنه لبریز کردند!......................
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 20 ساعت و 26 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .