یاورهمیشه مؤمن
نشستم. خیره به پنجره. هوا از صبح تاریکه بدون تغییر. گذر زمانو حس نمی کنم. تا کاغذی نباشه که بشه روش نوشت هیچ صدایی از درونم در نمی یاد. یه سرمایی پشتم حس می کنم. اونجایی که موهام تموم می شه. سرم درد آرومی داره که با بخار چای نعناع نوازش می شه. منتظرم یه صدایی از بیرونم بیاد و هیچ تصوری ندارم از کجا. چرا شاید بارون. نازک شدم تحمل خیسیشو حتی یه قطره ندارم. اما حس لامسمم تشنست.
یاورهمیشه مؤمن
من نه پیرم نه جوانم من نه پیدا نه نهانم -- من نه گوشم نه زبانم من نه اینم و نه آنم -- من نه از عالم هستی نه ز اوج و نه ز پستی -- نه به هوشم نه به مستی چشم هوشیار جهانم -- من نه از مردم خاکم نه پلیدم و نه پاکم… -- نبض میلاد و هلاکم در درهای زمانم -- من نه غیرم و نه خویشم نه به خوابم نه پریشم -- از کی ام من ز چه کیسم مانده ام تا که بدانم -- بال سویش چو کشیدم سنگ زد من نپریدم -- درد بامش بخریدم داغ پرواز به جانم -- تا صدایش بشنیدم قفل او گشت کلیدم -- غیر از اون هیچ ندیدم هم خود و هم همگانم --
یاورهمیشه مؤمن
you can love people still not wanting special from them, and not letting them expect from you.. Just dig the hole containing your heart deeper everyday
یاورهمیشه مؤمن
وقتی صورتمو با آرامش جلوی آفتاب می گیرم دیگه از چین های ریز بالای ابرو خبری نیست. به جاش صورتم پر نور و صاف صاف می شه. توپ های قرمز سیم برق بالای سرم انگار بالا و پایین می پرن. بی اختیار می خوام پا هامو بذارم رو لبه ی پنجره ی ماشین. مغزم متاسفانه فعال می شه و می گه بچه بشین سر جات. خط های سفید میان و می رن. حس می کنم دارم هیپنوتیزم می شم. راستی این همه حرف می زنیم راجع به ناخوداگاه و قدرت لایزالش، چرا یه بار خودمونو هیپنوتیزم نمی کنیم بریم ببینیم اون تو چه خبره.
یاورهمیشه مؤمن
نشستم تو ماشین. با سرعت خوبی داره می ره. یه آهنگ با بیشترین سرعتی که تو حافظه دارم تو گوشمه. تازه می تونم آروم بشینم و نگاه کنم به همه چیز. تو هر زمانی. لاین راستم پسره با صورت سوخته ی سیاه نشسته رو الاغش بین انبوه درختا تیلیک تیلیک می ره.لاین چپم تیکه های میله های بین مسیر رفت و برگشت اتوبان گاهی از بین تپه های شن و خاکمتحرک پیدا می شن. این وسطم من نشستم تو ماشین که با یه سرعت خوبی می ره و چه آرامشی دارم. دیگه حس نمی کنم زمان داره دنبالم می کنه. به هر حال این جاده رو تند تر از اینم نمی شه رفت....
یاورهمیشه مؤمن
بذار دیوونه خطابم کنید...اصلا ایرادی نداره...من هنوز مست آب زمزمم!من هنوز صبح ها تا حرا می دوم و بعد کوله بار خستگی هایم را دلی سیر به خاک می مالم!من هنوز دورش می گردم...هر طلوع و غروب...و هر نفس از گلدسته سبز رسول تا قلب کبیر آن مکعب با عظمت و خالی!خالی از تمام نفسانیت انسانی! و در محشر ملکوت قلبم که سرتاسر التماس و نیاز است هر بامداد عهد می بندم که... رفته بودم بهشت...خجالت کشیدم...اما او با لطف بسیار حتی نپرسید که با چه رویی آمده ام!!راهم داد...حتی گفت خودم دعوتت کرده ام بنده ام!من در آغوشش گریه کردم...حتی نتوانستم سرم را بلند کنم!لرزیدم...با جسارت بسیار گفتم:لبیک....و او پاسخم داد:لبیک!
یاورهمیشه مؤمن
سلام.من تازه از بهشت برگشتم...یعنی نمی دونم...شایدم بیرونم کردن!این دل تنگی من شاید طبیعیه...اما بی تابی و بی طاقتیم اصلا باور کردنی نیست..ایمان دارم که وقتی حضرت پدرم(آدم ساده دل) را از بهشت بیرون کردند به قدر من متحیر و دیوانه نبود!!!
یاورهمیشه مؤمن
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق. بیاندیش که اندازه عشق در زندگیت چقدر است؟ آثار عشق در کجای زندگیت است؟....
یاورهمیشه مؤمن
باور کن این روزها سعی نمی کنم چیزی را فراموش کنم، اصلا سعی نمی کنم فکر کنم به چیزی، فقط گاهی که هجوم میارن به ذهنم، سعی می کنم ندیده بگیرمشان، انکارشان کنم، نهی کنم، خیلی با خودم کلنجار میروم که من آدمی هستم که گاهی می تواند اشتباه کند، گاهی می کند قدمش را اشتباهی بردارد، حتی انتخابهایش اشتباه باشند، باز به خودم نهیب میزنم که اشتباهی نبوده است، شاید لازم بوده که این چنین شود… میدانی فکرهای هستند که رسوب می کنند در روزمرگی، می ماند، برای همیشه تا ابد و گاهی که تلنگری میخورد به آنها می آیند بالا و هی از صبح تا شب با آنها درگیر می شوی و اصلا نمیتوانی جوابی به آنها بدهی، و باز آنها قهر می کنند و میروند همان ته و باز رسوب می کند این رسوبها گاهی خیلی سنگین می شوند و ماندگار آنقدر که جز اصلی روزمرگیت می شود و عادت می کنی به آنها به سنگینی اشان، حضورشان، به بودنشان و اگر نباشد دلت تنگ میشود برای آنها.. و میدانی که چقدر سخت است این دلتنگی های بی نشان و بی بهانه این روزها…
یاورهمیشه مؤمن
عریانم می کند خیالت، وقتی که هجوم می آورد بی پروا در من! در من می پیچید صدایت بی آنکه بخواهم! می لرزم و تمام بدنم خیس عرق می شود! یادت مرا برهنه می کند! ویران می شوم در نبودنت! تنم به تمامی فرو می ریزد برای لحظه ی که میدانم دگر نیستی!
یاورهمیشه مؤمن
و آنگاه كه نسيم جان در حيات به نفس زدن ميرسد، انديشه در حيات، شروع به وزيدن ميكند و با نسيمش، به وجود شكل ميبخشد و با نوازشش، عشق را شعلهور ميكند و از آتش عشق، وجود به نور ميرسد و نور به آفتاب.
یاورهمیشه مؤمن
من میخوام برگردم به کودکی...من باید برگردم , تا تو قبرستون ده , غش غش زیسه برم به سگ از شدت ذوق , سنگ کوچیک بزنم توی باغ خودمون انار دزدی بخورم وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم آخه! تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده کلید کهنه صندوق عجائب , لای دستمال کدوم پیرزنی پنهونه راز خاموشی فانوس کجاست؟ گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست چه گلی را اگر پرپر بکنی شیر بزت می خشکه, من باید برگردم تا به مادرم بگم , من بودم که اون شب , شیربرنج سحریتو خوردم