دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

احساس میکنم دیوانه ام ... چون اگر عاقل بودم خجالت میکشیدم حرف راست بزنم !
اما دیوانه ام ! ... و از هرچه مربوط به عقل است و دروغ به یکباره بیگانه ام ...
ازاینکه به این گروه سرمیزنید ازتون متشکریم وخوشحال میشیم .....ضمنا\\\\\\\\\\\\\\\"از اونجایی که این گروه شخصی هستش فقط مدیران گروه باید پست ارسال کنن......بازم ممنون از لطف شما دوستان

جزئیات گروه

شناسه 706
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط مدیر
موضوع روزنوشت و شخصی
ارسال 443 پست
عضو 84 کاربر
طرفدار 5 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 452
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 457
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 176

کاربران گروه

(82 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)

برچسب‌های کاربری

سیاه مشق های یک دیوانه
شناسه‌: 706 · روزنوشت و شخصی
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

نشستم. خیره به پنجره. هوا از صبح تاریکه بدون تغییر. گذر زمانو حس نمی کنم. تا کاغذی نباشه که بشه روش نوشت هیچ صدایی از درونم در نمی یاد. یه سرمایی پشتم حس می کنم. اونجایی که موهام تموم می شه. سرم درد آرومی داره که با بخار چای نعناع نوازش می شه. منتظرم یه صدایی از بیرونم بیاد و هیچ تصوری ندارم از کجا. چرا شاید بارون. نازک شدم تحمل خیسیشو حتی یه قطره ندارم. اما حس لامسمم تشنست.

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

من نه پیرم نه جوانم من نه پیدا نه نهانم -- من نه گوشم نه زبانم من نه اینم و نه آنم -- من نه از عالم هستی نه ز اوج و نه ز پستی -- نه به هوشم نه به مستی چشم هوشیار جهانم -- من نه از مردم خاکم نه پلیدم و نه پاکم… -- نبض میلاد و هلاکم در درهای زمانم -- من نه غیرم و نه خویشم نه به خوابم نه پریشم -- از کی ام من ز چه کیسم مانده ام تا که بدانم -- بال سویش چو کشیدم سنگ زد من نپریدم -- درد بامش بخریدم داغ پرواز به جانم -- تا صدایش بشنیدم قفل او گشت کلیدم -- غیر از اون هیچ ندیدم هم خود و هم همگانم --

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

you can love people still not wanting special from them, and not letting them expect from you.. Just dig the hole containing your heart deeper everyday

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

وقتی صورتمو با آرامش جلوی آفتاب می گیرم دیگه از چین های ریز بالای ابرو خبری نیست. به جاش صورتم پر نور و صاف صاف می شه. توپ های قرمز سیم برق بالای سرم انگار بالا و پایین می پرن. بی اختیار می خوام پا هامو بذارم رو لبه ی پنجره ی ماشین. مغزم متاسفانه فعال می شه و می گه بچه بشین سر جات. خط های سفید میان و می رن. حس می کنم دارم هیپنوتیزم می شم. راستی این همه حرف می زنیم راجع به ناخوداگاه و قدرت لایزالش، چرا یه بار خودمونو هیپنوتیزم نمی کنیم بریم ببینیم اون تو چه خبره.

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

نشستم تو ماشین. با سرعت خوبی داره می ره. یه آهنگ با بیشترین سرعتی که تو حافظه دارم تو گوشمه. تازه می تونم آروم بشینم و نگاه کنم به همه چیز. تو هر زمانی. لاین راستم پسره با صورت سوخته ی سیاه نشسته رو الاغش بین انبوه درختا تیلیک تیلیک می ره.لاین چپم تیکه های میله های بین مسیر رفت و برگشت اتوبان گاهی از بین تپه های شن و خاکمتحرک پیدا می شن. این وسطم من نشستم تو ماشین که با یه سرعت خوبی می ره و چه آرامشی دارم. دیگه حس نمی کنم زمان داره دنبالم می کنه. به هر حال این جاده رو تند تر از اینم نمی شه رفت....

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

بذار دیوونه خطابم کنید...اصلا ایرادی نداره...من هنوز مست آب زمزمم!من هنوز صبح ها تا حرا می دوم و بعد کوله بار خستگی هایم را دلی سیر به خاک می مالم!من هنوز دورش می گردم...هر طلوع و غروب...و هر نفس از گلدسته سبز رسول تا قلب کبیر آن مکعب با عظمت و خالی!خالی از تمام نفسانیت انسانی! و در محشر ملکوت قلبم که سرتاسر التماس و نیاز است هر بامداد عهد می بندم که... رفته بودم بهشت...خجالت کشیدم...اما او با لطف بسیار حتی نپرسید که با چه رویی آمده ام!!راهم داد...حتی گفت خودم دعوتت کرده ام بنده ام!من در آغوشش گریه کردم...حتی نتوانستم سرم را بلند کنم!لرزیدم...با جسارت بسیار گفتم:لبیک....و او پاسخم داد:لبیک!

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

سلام.من تازه از بهشت برگشتم...یعنی نمی دونم...شایدم بیرونم کردن!این دل تنگی من شاید طبیعیه...اما بی تابی و بی طاقتیم اصلا باور کردنی نیست..ایمان دارم که وقتی حضرت پدرم(آدم ساده دل) را از بهشت بیرون کردند به قدر من متحیر و دیوانه نبود!!!

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق. بیاندیش که اندازه عشق در زندگیت چقدر است؟ آثار عشق در کجای زندگیت است؟....

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

در صدا کردنِ نام تو یک «کجایی؟!» پنهان است..... یک «کاش می‌بودی»! یک «کاش باشی»! یک «کاش نمی‌رفتی»! من نام ِ تو را حذف به قرینه‌ی ِ این همه دلتنگی و پرسش صدا می‌زنم.....

این ارسال را بازنشر کرده است.
یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

@❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ باید از اول تکلیف خودم را با همه چیز روشن می کردم، باید قبل از اینکه اینهمه قاطی شوم خودم را آماده می کردم، باید این بار آنقدر محکم می بودم که هیچ بادی تنم را نلرزاند، باید جلوی اشکهایم را بگیرم، حتی اگر بغض که در گلویم هست خفه ام کند… باید این بار این بایدها آنقدر تشدید دار بگویم و بنویسم که مو لای درزش نرود، باید کلا خفه شوم و فکر کنم اصلا هیچی نبوده و اصلا احساس نکنم که یکی بوده که حالا نیست و من از نبودنش دارم اذیت می شم… همین!

این ارسال را بازنشر کرده است.
یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

باور کن این روزها سعی نمی کنم چیزی را فراموش کنم، اصلا سعی نمی کنم فکر کنم به چیزی، فقط گاهی که هجوم میارن به ذهنم، سعی می کنم ندیده بگیرمشان، انکارشان کنم، نهی کنم، خیلی با خودم کلنجار میروم که من آدمی هستم که گاهی می تواند اشتباه کند، گاهی می کند قدمش را اشتباهی بردارد، حتی انتخابهایش اشتباه باشند، باز به خودم نهیب میزنم که اشتباهی نبوده است، شاید لازم بوده که این چنین شود… میدانی فکرهای هستند که رسوب می کنند در روزمرگی، می ماند، برای همیشه تا ابد و گاهی که تلنگری میخورد به آنها می آیند بالا و هی از صبح تا شب با آنها درگیر می شوی و اصلا نمیتوانی جوابی به آنها بدهی، و باز آنها قهر می کنند و میروند همان ته و باز رسوب می کند این رسوبها گاهی خیلی سنگین می شوند و ماندگار آنقدر که جز اصلی روزمرگیت می شود و عادت می کنی به آنها به سنگینی اشان، حضورشان، به بودنشان و اگر نباشد دلت تنگ میشود برای آنها.. و میدانی که چقدر سخت است این دلتنگی های بی نشان و بی بهانه این روزها…

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

عریانم می کند خیالت، وقتی که هجوم می آورد بی پروا در من! در من می پیچید صدایت بی آنکه بخواهم! می لرزم و تمام بدنم خیس عرق می شود! یادت مرا برهنه می کند! ویران می شوم در نبودنت! تنم به تمامی فرو می ریزد برای لحظه ی که میدانم دگر نیستی!

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

خدایا مرا ببخش به خاطر تمام درهایی که کوبیدم و خانه تو نبود...

این ارسال را بازنشر کرده است.
یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

و آنگاه كه نسيم جان در حيات به نفس زدن مي‌رسد، ‌انديشه در حيات، شروع به وزيدن مي‌كند و با نسيمش، به وجود شكل مي‌بخشد و با نوازشش، عشق را شعله‌ور مي‌كند و از آتش عشق، وجود به نور مي‌رسد و نور به آفتاب.

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

من میخوام برگردم به کودکی...من باید برگردم , تا تو قبرستون ده , غش غش زیسه برم به سگ از شدت ذوق , سنگ کوچیک بزنم توی باغ خودمون انار دزدی بخورم وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم آخه! تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده کلید کهنه صندوق عجائب , لای دستمال کدوم پیرزنی پنهونه راز خاموشی فانوس کجاست؟ گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست چه گلی را اگر پرپر بکنی شیر بزت می خشکه, من باید برگردم تا به مادرم بگم , من بودم که اون شب , شیربرنج سحریتو خوردم