سروش(نگهبان خاندان)
سفت بغــــلش کن ؛ محکــم ببوسش ، نگران نبــــاش ! کم کم به اين يکي هـــــم عادت مي کني .... زانو رو میــــگم ... !!
سروش(نگهبان خاندان)
نمی دانم کجاست و چگــونه می گذرد!! چند وقتیست از "حالم" بی خبرم !
سروش(نگهبان خاندان)
میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
ما آدما همیشه صداهاى بلند رو میشنویم،پر رنگ ها رو میبینیم و کارهاى سختو دوست داریم غافل از اینکه خوبها آسون میان،بى رنگ میمونن و بى صدامیرن
سروش(نگهبان خاندان)
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ می شود گاهی دلم برای پاکیهای کودکانه ی قلبم، میگیرد گاهی دلم از آنهایی که در این مسیر بی انتها آمدند و رفتند خسته می شود گاهی دلم از کسانی که ناغافل دلم را میشکنند میگیرد .........گاهی آرزو میکنم ای کاش... دلی نبود تا تنگ شود... تا خسته شود... تا بشکند
سروش(نگهبان خاندان)
دیدی آخر من را لمس کردی !! ولی چه حیف سنــــگ قبــــــر من احساس ندارد..... !!!
سروش(نگهبان خاندان)
دل ِ شکسته را بند هم که بزنی بی فایده است !!! هر کاری بکنی باز هم غم و غصّه از ترَک هایش چکّـــــــــــــــه می کند!!!
سروش(نگهبان خاندان)
اینایی که ترجیح میدن بی احساس و تنها باشن تا اینکه احساسات پاکشون زیر پای یک بی معرفت له بشه ! به سلامتیشون … !!!
سروش(نگهبان خاندان)
دیوانگی کـه شاخ و دُم نمی خواهد یکــ روز چشم بـاز می کنی و می بینی زده بـه سرتــ ــــ ـ .. « اوه » زده بـه سرت و تــو تـــا آخـــر عمر دیـوانه اش مـی شـوی ....
سروش(نگهبان خاندان)
باران امشب ببار امشب کلبهء احساسم غرق است از کویر امشب تمام دلم خشک است و عطش بر لبانم داغ بسته.. ببار و صحرای دلم را مثل آن روز ها آبیاری کن.. دیگر برایش شعر نمی گویم قلمم را شکست و دلم زخم خورده است.. باران امشب صدای شکستن دلم را بر آسمان ندا کن روی سکوی تنهایی هایم غربتم را صدا کن بانوی شهر قشنگ قصه ها آنچنان من را شکست که بند بند دلم از هم گسست این شعر نیست عاشقانه هم نیست.. این یک قصهء قدیمیست.. شکستن شیشهء دل است.. آسمان را بگو با صدای هولناکش بغرد باران ببار شاید مرهمی باشد بر زخم دلم کوچه های شهر من پر شده اند امشب از آه دلی به گمان که هوا امشب از هر شب„ سال سرد تراست.. مثل رهگذران بی هدف قدم میزنم تا هضم شود.. بغضی که در گلویم رسوب کرده است...! بغضم را امشب تنها آسمان دید و عابری که بی خیال از کنار واژه های خیس من گذشت..
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
خنده هایم آنقدر عادت شد که دیگر حرمتی برایش نماند ! هرزه می ماند ذهن باکره ام بی آنکه خونی بر دامان خود دیده باشد حرمتم نجس شد! من همان حرمت نجس می مانم ! من همانی هستم که فریاد زد: باکرگی با خفت ارزانیه خودتان
سروش(نگهبان خاندان)
خدایا این بغض در توانِ من نیست ميشه خلاصم كني از دستش ...
سروش(نگهبان خاندان)
تــو هم حــق داری همه گــاهی اشتباه می کنند ! تـــو که خـــدا نیستـــی ... هرچند روزگاری من به ایــن نــام میشناختمت !!!