من .. کنار دریا مینشینم .. رویا را دوست دارم.. رویا هم مرا .. چه با شکوه است اگر.. بنشینم دست هایم را تا اخر باز کنم صورتم را رو به اسمان چشم ها یم را ببندم و همه چیز را که دوست دارم تصور کنم..
گاهی در اوج تنهایی آدمی نیازمند ریسمانی ست که به آن چنگ بزند....ومن هیچ ریسمانی را بخشنده تر از خداوند بخشنده خود ندیده ام ....آری خدای من قادر وتواناست...
مینویسم، چون میدانم هیچ گاه نوشتههایم را نمیخوانی، حرف نمیزنم، چون میدانم هیچ گاه حرفهایم را نمیفهمی، نگاهت نمیکنم، چون تو اصلا نگاهم را نمیبینی، صدایت نمیزنم، زیرا اشکهای من برای تو بیفایده است، فقط میخندم، چون تو در هر صورت میگویی من دیوانهام
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 22 ساعت و 45 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .