♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شروع من از لحظه ی پایان است آنجا که ثانیه ها شرمگین برهنه میشوند و مرگ رخت عروسی می پوشد. قصه ی تلخی ست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی که رفت با چشمانی بارانی ، خورشید قلبم غروب شد و عنکبوت شب میهمانم شد و تارهایش را بر کلبه دلم تنید .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوتی پر از درد....بغض می بارد از حرف هایم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من هنوز خط ونشان هایی دارم زندگی خالی، درد، مرگ. چشمانی خسته درانتظاری مبهم شاخه ای پرپردرایستگاه قطار شروطی ست برای زندگی خالی آری آشنای دردقاصدک است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به قلم سجده مي كنم... تمام كلماتي كه ياد دارم مي نوسيم روح را با الفاظ پيوند مي زنم . ... در ذهن سفيد كاغذ ...در نشاني كه ميتوان تا آنجا اشاره كرد. زندگی جاریست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمی دانم کفاش ها برای چه نوبت نشسته اند در جاده ای که رهگذر یک عبور نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من مستم وحرکت به سوی سیاهی مطلق....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به پیشواز آینده میروم شاید به حرمت قدوم خسته ام کمی مهربان تر باشد . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا هرکه نگاهش خاکستری ست چشم هایش را بارانی میکنند! . . . میترسند از اتش زیر خاکستر!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک روز بلند افتابی،در ابی بیکران دریا، امواج تو را به من رساندند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزی از من گذر خواهی کرد ...پر از یادگاری می شوم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بـاد را صدایـش بزنیـــــد! میـخواهـم صـفـــا و صمیمیتـــ را ب دستـانـش بــسپــارم تـــا ب نــاکجاآبـاد بـبـــردش...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 8 ساعت و 23 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .