سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
پنجره ی باران خورده ات را باز کن چند سطر پس از باران چشمهایم را ببین که هوایت دیوانه شان کرده دلم برایت تنگ است
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
باران که می بارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می گویم: من تنها نیستم , تنها منتظرم
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
چقدر این دوست داشتن های بی دلیل خوب است مثل همین باران بی سوال که هی می بارد که هی اتفاق آرام و شمرده شمرده می بارد
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
روزای بارونی قطره های بارون رو بشمار اگه بند اومد روی رفاقت من حساب کن ، نه کم میاد و نه بند میاد
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
کاش وقتی آسمان بارانی است ، چشم را با اشک باران تر کنیم کاش وقتی که تنها میشویم ، لحظه ای را یاد یکدیگر کنیم
سروش(نگهبان خاندان)
میروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت ای دوچشمت سبزه زاران گریه ات اشک بهاران میروم غمگین و نالان بهر من اشکی میفشان ای سراپا مهربانی ای نگاهت آسمانی در دل نا مهربانم شوق ماندن می نشانی ترسم اخر در کنارم خسته و آزرده گردی با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی میروم چون می هراسم شعله ای افسرده گردی ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی قلب سردم را چه بی حاصل به سویت می کشانی عاشق و چشم انتظاری حیف از احساسی که داری خسته ای گم کرده راهم بگذر از من مهربانم قصه ی تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی ای که خوب و مهربانی... مهربانی... مهربانی...
سروش(نگهبان خاندان)
یاد دارم هر زمان که با دوریت یارای پیکارم نبود
چشمهارا می بستم
در خیالم با دو بال خویشتن
سوی تو پر میزدم
اوج پرواز خیالم بی افق بود
مرزهای بسته ی هفت آسمان را می گشود
کاش می دانستی
چشم من از باز بودن خسته است
کاش می دانستی
من به چشم بسته از آن آسمانها میگذشتم
تا بدان جا رسیدم
کز خودم چیزی نبود
هرچه هم بود از تو بود
در من این حال غریب لحظه لحظه اوج و شدت میگرفت
در من امید نگاه عاشقانه اوج میافت
آه اما در خیال خام خود بودم...
و نمیدانستم
دست تقدیر برایم چه نوشت!
قبل از آن که صید صیاد شوم او صید شد
و از آن روز دگر
غصه آن عشق نافرجام در من مانده است
و از آن لحظه فقط
اشکها یار وفادار منند
درک من از عشق این شد
که اگر
خاطرت با رفتنم آسوده است من میروم....
سروش(نگهبان خاندان)
سرانجام گاهی باید گذاشت ورفت گاهی باید دل ببرم از طوفان نگاههایت گاهی باید دلم بسوزد برای در انتظار رسیدن به خوشبختی آنهم با تو گاهی باید دلم بگیرد از آرزوهایی که ازدست رفت . رویاهایی که رنگ باخت وعشقهایی که بی سرانجام ماند گاهی باید گریه کنم فقط برای خودم گاهی باید رفت پشت سرت راهت راهم نگاه نکنی که نکند دلت بلرزد برای خاطرات از دست رفته ات
سروش(نگهبان خاندان)
از خویش خستهام هر چیزِ تازه در دلِ من میشود سیاه هر رنگِ تازه در نظرم میشود تباه هر روز میشکند ریسمانِ من هر روز پاره میشود ایمانم از گناه
سروش(نگهبان خاندان)
زندگی بی امید همنفس مرگ است پس هرگاه امید کسی شدی،ناامیدش نکن
سروش(نگهبان خاندان)
آیینه و شمعدون نمی خوام من لب خندون نمی خوام هر چی که خنده هست واسه تو هر چی غمه برای من ....
سروش(نگهبان خاندان)
دوست داشتن را نمیتوان پس انداز کرد !
باید خرج کرد ؛
از گفتنش نترسید ...
زیبائی خجالت ندارد !
معجزه گفتنش رو همون موقع خواهید دید ... !!
سروش(نگهبان خاندان)
باران چه عاشقانه ميبارد...اری باران زیباست.. هنگامی که باریدن باران هنگامه حضور تو را بر من نمایان می کند.. افسوس که زیر باران هم من تو را در سراب می بینم..
سروش(نگهبان خاندان)
باران ببار و بگو که
تـکـرار غـریـبـانـه روزهـایـت چـگـونـه می گذرد؟؟
شاید صدای غربتت را باد به گوش آسمان برساند ...