سروش(نگهبان خاندان)
غم آوارگی و دربدری قاصدک وای به من همه از خویش مرا می رانند همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند قاصدک دریابم! روحم عصیان زده و طوفانیست آسمان نگهم بارانیست قاصدک غم دارم غم به اندازه سنگینی عالم دارم قاصدک غم دارم...
سروش(نگهبان خاندان)
شور اشک! تلخ تنهایی! شیرینی زندگی را حس نمی کنم!! انگار نوک زبانم بریده است روزهای بی تو همه لکنت دارند
سروش(نگهبان خاندان)
بگذر از نی من حکایت می کنم وز جدایی ها شکایت می کنم نی کجا این نکته ها آموخته؟ نی کجا داند از شمع نیم سوخته؟ بشنو از من بهترین راوی منم راستش را خواهی هم نی و هم نیزنم نشنو از نی که حصیری بیش نیست بشنو از دل ... دل حریم دلبریست نی چو سوزد خاک و خاکستر شود دل چو سوزد.. خانه ای ویران شود ...
سروش(نگهبان خاندان)
یه آدمایی هستند ؛ که هیچ وقت ترکت نمیکنن ! ولی .... بلدن کاری کنن ، تا خودت یواش یواش ترکشون کنی ... !!!
سروش(نگهبان خاندان)
ســیـاه مـشــقِ پـشــت چـشــمهـایـت؛
دســت خــطِ کیـســت ؟
كـﮧ بـوســیدنـش؛
ســجـده ـے واجــب دارد ...
سروش(نگهبان خاندان)
يه پنجره با يه قفس ، يه حنجره بي هم نفس سهم من از بودن تو ، يه خاطرس همين و بس تو اين مثلث غريب ، ستاره ها رو خط زدم دارم به آخر مي رسم ، از اونور شب اومدم يه شب كه مثل مرثيه ، خيمه زده رو باورم ميخوام تو اين سكوت تلخ ، صداتو از ياد ببرم بزار كوله بارم روشونه شب بزارم بايد كه از اينجا برم ، فرصت موندن ندارم داغ ترانه تو دلم ، شوق رسيدن تو تنم تو حجم سرد اين قفس ، منتظر پر زدنم من از تبار غربتم ، از آرزو هاي محال قصه ما تموم شده ، با يه علامت سوال بزار كوله بارم روشونه شب بزارم بايد كه از اينجا برم ، فرصت موندن ندارم
سروش(نگهبان خاندان)
قانون دنیا “تنهایی” من است و “تنهایی” من قانون عشق است و عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست….
سروش(نگهبان خاندان)
آنان که عشق را می فهمند عذاب میکشند و آنان که عشق را نمی فهمند عذاب میدهند.....!
سروش(نگهبان خاندان)
چه کسی میگوییدکه گرانی انجاست؟دوره ارزانیست!شرافت ارزان!تن عریان ارزان!دروغ ازهمه ارزانتر....!وچه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هرانسان!!!!!!!
سروش(نگهبان خاندان)
کمکم کن باران
عازم یک سفرم
سفری دور به جای نزدیک
سفری از خود من تا به خودم
مدتی هست نگاهم به تماشای خداست
و امیدم به خداوندی اوست ..................
کمکم کن باران
و به آنم برسان
سروش(نگهبان خاندان)
دلم برای خندههای بی دلیل برای " شادمانیهایِ بی سبب " برای بی ریا بودن برایِ کودکی برایِ کودکانه زیستن دلم برای روزهای خوشِ زندگی تنگ شده است دستم را بگیر و به من بگو چگونه در گرگ و میشِ این روزگارِ پر بالا و پایینِ همیشه خاکستری هنوز میتوانم بخندم ؟
سروش(نگهبان خاندان)
گفتند تو برگزيدهی باران و بوسه بودهای
چرا بی چراغی در شبِ هجرت
ما واژگانِ عجيب ديگری از دريا،
از عطرِ عشق و عبورِ نور نوشتهايم،
ما به خاطر تو
از انتهای سدر و ستاره آمدهايم،
از اين به بعد
تکليفِ بوسه و باران با ماست،
تولدِ بیسوالِ ترانههای تو با ماست،
ما به جای تو از عطرِ عشق و عبورِ نور خواهيم سرود،
و تو با ما از اسامیِ روشنِ آسمان خواهی گفت،
و ما دوباره ترا
به دورهی دورِ همان واژههای مکررِ خودت بازخواهيم برد.
باور اگر نمیکنی
اين دستخطِ آشنای خداوند است
سروش(نگهبان خاندان)
گـاه گاهـی دل من می گیرد ... بـیـشـتر وقـت غروب ... آن زمان که خدا نـیـز پر از تـنـهایـیـست ... من وضـو خواهم سـاخـت ... از خـدا خواهم خواست که تو تـنها نشوی و دلـت پر ز خوشی های دمادم باشد ..
سروش(نگهبان خاندان)
پروانه ها.......... بی رمق ماندم در این غربت،تو احیاء کن مرا..... یا شبی در کوچ این پروانه ها جا کن مرا.......... سوختم بعد از تو دلواپس شدم از بی کسی... لحظه ای از این جهان درد اغماء کن مرا.......... بعد تو در آسمان جایی برای ماه نیست......... ماه شو در این شب تاریک پیدا کن مرا........... یا بیا تا زخم این آشفتگی ها کهنه نیست...... یا بساط مرگ را امشب مهیا کن مرا.............. محو شد آنکه تو با او روزگاری داشتی............ گر دلت اینجاست بر خیز و هویدا کن مرا..