سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
عشـــــوه هایت کم شده !خواهشم افزون کنم؟ یا که عشــــقت ماه من ازســــرم بیرون کنم؟ ازسرم بیرون کنم !؟ این جوابت نیست نیست باش لیـــــــلا نــــــاز من تا دلم مجنون کنم
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
نــــوگلــــم باز کــــه ریـــزم جــان خوددرپای تو دل کنم پاک از غم دنیا و از غــــــمهای تو گفته بودی وصل من آسان نصیبت می شود ای دریغـــا کی ببینم آن رخ زیـــــبای تو
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
چوب کبريت های نيم سوخته و چشم هايی ... در حسرت دوباره ديدنت به امتحانش می ارزيد ولی ای کاش قصه های زمان کودکی بر اساس واقعيت بود !!!
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
امــــشب زدرد هجران بگذار تا بگریم تاصبــــح چون غـریبان بگذار تا بگریم پاییز گشـــت و آمد تنهایی و غریبی گردیده ام پریشـــان بگذار تا بگریم آلاله وشقایق پرپربه خون نشستند در مـــاتم شهــــیدان بگذار تا بگریم گلهای عشق خشکید چون چشمه ای نجوشید چـــون ابر در بـــهــاران بگذار تا بگریم مهـــر و وفـــا ندیدم از یـــار نـــازنینم از جـــــور بـــی وفـــایان بگذار تا بگریم عبــدی فــراق جانان بیمار کرده مارا یکدم بـــرای درمـــــان بگذار تا بگریم
سروش(نگهبان خاندان)
بعضی از خاطرات آدم مثل یه تیغ کند میمونه که رو رگت میکشی!نمیبره اما تا میتونه زخمیت میکنه.
سروش(نگهبان خاندان)
می گویند : شاد بنویس...نوشته هایت درد دارند...!! و من یاد مردی می افتم ،که با ویالونش...گوشه ی خیابان شاد میزد...!! اما با چشمهای خیس
سروش(نگهبان خاندان)
تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشمه ها را بستند ... و چه ها که بادل کردند / صبر کن ای سهراب،قایقت جا دارد؟ من هم از همهمه داغ زمین بیزارم.
سروش(نگهبان خاندان)
ای کاش به جای این همه باشگاه زیبا سازی اندام یک باشگاه زیباسازی افکار و اخلاق داشتیم
سروش(نگهبان خاندان)
قطار، راهت را بگیر و برو... نه کوه توان ریزش دارد، نه ریزعلی پیراهن اضافه... روزگار، روزگار دیگریست...
سروش(نگهبان خاندان)
به زلالی باران
در پیراهنی از حریر ابر
به لهجه باران
با من حرف می زنی
و تمام وسعت دلم
لبالب از زلال تو می شود
بگو چگونه باید ترانه سرود
وقتی تمام عاشقانه ها
در تو ردیف می شود؟!
نه...........
تو نمی گذاری
نمی گذاری که من هم
شاعر شوم
با تو باید مثل باران حرف زد
به زلالی گوشه چشمانت
سروش(نگهبان خاندان)
مائیم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارق ز امید رحمت و بیم عذاب
آسوده ز خاک و باد و از آتش و آب
سروش(نگهبان خاندان)
آرامشي كه اكنون دارم مديون انتظاريست كه ديگر از كسي ندارم!!
سروش(نگهبان خاندان)
عجیب است
دریا همین که غرقش میشوی ، پس میزند تو را . . .
درست مثل بعضی از آدم ها!
سروش(نگهبان خاندان)
کـ ـآشـ مـــــے شـ ـد ... یکــ لحظـ ـهـ جآیمــآنـ رآبآ همـ عوضـ کنیمـ ... شآیـد تُــ میفهمیدے چهـقـدر بے انصآفے . و منـ مـــــے فهمیـ ـدمـ چـ ـرآ ؟